#پادشاه_من_پارت_224

پدرم هنوز سرش پایین بود و با انگشتانش بازی میکرد...
چه حرفی بود من زده بودم...
امیرحسین را آرام میکردم یا پدر و مادرم را؟؟؟
نگاهی به چهره غم زده اش کردم...نزدیک بود اشک هایش سرازیر شوند...خیره نگاهش کردم..
قطره اشکی از چشمش چکید...
سری نگاهم را گرفتم...دلم نمی خواست اشک هایش را ببینم...به ثانیه نکشید که بلند شد و با
گفتن با اجازه بیرون رفت...
من ماندم و مادری که اشک هایش تمامی نداشت و پدری که میترسیدم از گریه نکردن دق کند...


صندلی ام را سمت پدرم کشیدم...و دست هایش را گرفتم...کاری به نگاه کردم نداشتم،مهم نبود
...
سرش را بالا آورد و به چشم هایم زل زد...
چشم هایش سرخ بودند...
اشک موج میزی در مشکی چشمانش...
لب هایم لرزید:"گریه کن بابایی...نگه ندار تو خودت....دلتنگ پویانتی؟؟؟گریه کن و خالی کن
خودتو....نزار ببینم اینجوری چشماتو...میدونی که طاقت نداره دلم ببینه بد حالیتو...نگاهی به
مریمت بنداز؟اشک ریخته...بابایی مریم هم دلش تنگه پویانه...با گریه خودش رو سبک کرد ..."
جلو رفتم و گونه اش را بوسیدم و بلند شدم و ا. رستوران بیرون رفتم...شاید باید تنهایشان
میگذاشتم...
امیرحسین را دیدم که کنار ماشینش ایستاد و سرش را پایین انداخته است...

romangram.com | @romangram_com