#استاد_جذاب_من_پارت_356
رها:خدافس عقشم
رفت سمت اسانسور و دکمشو زد و خیلی خشک و جدی گفت
رادوین:خدافظ
و سوار آسانسور شد و رفت من خشک شدم همونجا چرا انقدر خشک رفتم داخل و یه راست رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم و دراز کشیدم روی تخت خدایا میبینی آخه ۳ روز دیگه عروسیمونه هر روز دعوا داریم خدا بقیشو به خیر بگذرونه هووووف با هزار فکر و خیال خوابم برد....
با نور افتابی که به صورتم خورد از خواب بیدار شدم و یه آب به دست و صورتم زدم و موهومو شونه کردم و ریختم دور خودم یه نگاه به گوشیم کردم ۱ ظهر بود هیچ پیام و زنگ از رادوین نداشتم به هستی پیام دادم
رها:رادوین خونه؟
چند دقیقه بعد جوابمو داد
هستی:آره عزیزم
نتونستم بیشتر از این تحمل کنم یه لباس پوشیدم و شالمو زدم و رفتم خونه زن عمو بعد از سلام و احوالپرسی با عمو و زن عمو و هستی رفتم تو اتاق رادوین روی تخت دراز کشیده بود و با گوشیش کار میکرد و گفتم
رها:سلام
همونجوری که سرش تو گوشی بود گفت
رادوین:سلام
داشتم کلافه میشدم از رفتاراش رفتم سمتش و گوشی رو از دستش کشیدم و گذاشتم کنارش که نشست روی تخت و به من خیره شد پشت کردم بهش و دقیقا روبه روی در بودم که گفتم
romangram.com | @romangram_com