#استاد_جذاب_من_پارت_345
فرهاد:من میگم بریم شهر بازی حافظیه شلوغه الان
حرفشو تایید کردیم و رفتیم سمت ماشینا و سوار شدیم و حرکت کردیم سمت شهر بازی...
بعد از چند دقیقه ماشین رهام ایستاد و ماهم پشت سرش ایستادیم و پیاده شدیم و رفتیم داخل
رادوین:خب کجا بریم
هستی:بریم اژدها
همه قبول کردن با اینکه میترسیدم ولی قبول کردم راه افتادیم سمت اژدها وسط راه احساس کردم رادوین ایستاد برگشتم سمتش که دیدم خم شد و یه کاغذ رو برداشت و بازش کرد دست زدم به جیبام وای شماره اون پسره بود یادم رفت بندازمش به بچه ها گفتم شما بلیط بگیرین تا ما بیایم سریع رفتم سمتش اخماش تو هم بود و به کاغذ نگاه میکرد کاغذ رو از دستش گرفتم و همونجا پارش کردم و انداختمش سرشو اورد بالا و به من نگاه کرد با ترس گفتم
رها:پلاستیک خوراکی هارو باز کردم اینو توش دیدم
هیچی نگفت و بهم خیره شد
رها:دیدی که انداختمش
رادوین:من به شما نگفتم موهاتو بکن داخل
رها:گفتی
رادوین:من به شما نگفتم اون رژ قرمز رو نزن
هیچی نگفتم
romangram.com | @romangram_com