#استاد_جذاب_من_پارت_277

بلند شدم و رفتم توی پذیرایی و بی توجه به رادوین روی مبل یک نفره نشستم مشغول گوشیم شدم.....

که از پشتم صدای فرهاد رو شنیدم برگشتم سمتش از روی اپن خم شده بود سمت من و یه ریز شروع کرد به حرف زدن

فرهاد:ببین یک کلمه میگم بهت تو حرفم نه نمیاری مثل آدم جوابمو میدی از شناختی که من تو این چند سال ازت دارم تو الان وحشتناک ناراحتی و گریه کردی و چشمات قرمزن و بخاطر اون گریه ای که کردی الان سرت میاد درد و خوابت میگیره این یک از بحث خارج نشیم خواهر من واسه چی ناراحته و کی باعث شده اشکش در بیاد...زود تند سریع جواب بده بدون مقدمه چینی

با بهت بهش نگاه میکردم باورم نمیشد در این حد نسبت به من اطلاعات داشته باشه وقتی قیافشو دیدم نتونستم خودمو کنترل کنم کوثن مبل رو برداشتم گذاشتم جلوی صورتم و تا میتونستم خندیدم ولی چون سرم تو بالشت بود صداش خفه بود......بالشت رو برداشتم انقدر خندیده بودم از چشمام‌ اشک میومد برگشتم سمتش و گفتم

رها:یه نفس بگیر چته تو؟

فرهاد:ببین من که میدونم مشکلت چیه

رها:چیه؟

با چشم و ابرو به رادوین اشاره کرد ولی برنگشتم سمتش گفتم

رها:هییییس تابلو بازی در نمیاریا فقط بهم بگو داره به ما نگاه میکنی

دستش رو گذاش جلوی دهنش و یواش گفت

فرها:آره با یه اخم و چشمای قرمز

اوه اوه الان ببینه فرهاد دست گذاشته جلوی دهنش و با من حرف میزنه که بدتر میکنه که سریع دستشو اوردم پایین

رها:تو که میبینی این چجوریه واسه چی دستتو میزاری جلوی دهنت


romangram.com | @romangram_com