#استاد_جذاب_من_پارت_266

رادوین:بده به من خسته میشی

ناچار قبول کردم و بهش دادم‌ رفتیم بیرون از پاساژ تا پارکینگ یکم باید راه میرفتیم....

تو راه بودیم که دوتا دختر از رو به رو داشتن میومدن و به رادوین نگاه میکردن و درگوشی حرف میزدن از عصبانیت دستام مشت شده بود و کیفم رو محکم چنگ زدم که یه موتور با آخرین سرعت اومد سمتمون و کیفم به شدت کشیده شد به جلو انقدر شدتش زیاد بود پرت شدم روی زمین ولی چون کیفم رو محکم گرفته بودم نتونستن ازم بگیرنش....رادوین حول شد وسایل رو انداخت زمین و اومد سمتم

رادوین:رها......رها حالت خوبه...

بغلم کرد و گذاشت روی نیمکت کنار خیابون دستم خیلی درد میکرد رادوین سریع رفت وسایل رو از وسط خیابون جمع کرد و اورد سمت نیمکت و نگران گفت

رادوین:رها ببینمت.....حالت خوبه

و بعد زیر لب گفت

رادوین:آشغالای دزد

سرمو اورد بالا و با دیدن صورتم سریع بلند شد و رفت پیش سوپری که کنار خیابون بود از دردی که دستم داشت و سوزشی که توی پیشونیم داشتم اشکم دراومد و یواش گریه میکردم که رادوین اومد سمتم با یه بشکه آب و یه جعبه دستمال کاغذی دستش انقدر میلرزید که به زور در آب رو باز کرد و تند تند چندتا دستمال از جعبه در اورد و آب ریخت روشون و دستمال رو گذاشت روی پیشونیم که از درد یه آخ بلند گفتم و گریه هام بیشتر شد

رادوین:قربونت بشم من چیزی نیست

رادوین با دستمال خون پیشونیمو پاک کرد و بعد آروم اشکامو پاک کرد

رادوین:رها چیزی نیست گریه نکن جون رادوین

چون جون خودشو قسم خورده بود اشکامو پاک کردم مانتوم همش خاکی بود


romangram.com | @romangram_com