#استاد_جذاب_من_پارت_189
خندید و ازم جدا شد چشمامو باز کردم و یه نفس عمیق کشیدم که رادوین گفت
رادوین:چه قرمز شده
خندیدم و سرمو انداختم پایین
رادوین:جهت اطلاعتون بگم که مَرد بودن
بهش اعتماد داشتم و حرفشو قبول کردم چند دقیقه بعد زیبا خانم برای ناهار صدامون زد رفتیم روی میز ناهارمون رو خوردیم کمکش ظرفارو جمع کردیم و شستیم ساعت تقریبا ۵ بود که رادوین رفت تو اتاق و یه لباس دختر کش پوشید بعدش هستی رفت و بعد دریا منم مثل جغد بهشون نگاه میکردم که رادوین گفت
رادوین:خب بریم؟
هستی و دریا بلند شدن و رفتن سمت در از دستشون خیلی دلخور بودم چرا هیچی به من نمیگن آخه دلخور خیره شدم به تلویزیون رادوین رو به عموحسن و زیبا خانم گفت
رادوین:خدافظ ما تا ساعت ۸ و ۹ برمیگردیم
زیبا خانم:باشه مادر مواظب خودتون باشید
برگشت سمت من و گفت
رادوین:خدافظ رها خانوم...
نگاش نکردم و زیر لب یه خدافظ گفتم رادوین که متوجه ناراحتی من شد نشست جلوی پام گفت
رادوین:رها جان تروخدا ناراحت نشو
romangram.com | @romangram_com