#استاد_جذاب_من_پارت_181

سوار شدیم و رفتیم سمت دانشگاه.....

واااااااای خدا این دیگه روانیم کرد از ساعت ۸ یه ریز داره حرف میزنه فکش خسته نشد این‌ هووووف بعد از یک ساعت بالاخره استاد طاهری خسته نباشید روگفت و رفت بیرون من و دریا هم رفتیم تو حیاط دانشگاه کلاس بعدیمون ساعت ۱۱ بود که با رادوین داشتیم رفتیم سمت یه دکه و دوتا کیک گرفتیم و نشستیم سر یه نیمکت که گوشی دریا زنگ خورد گوشیشو در اورد و باذوق یه جیغ کشید و رفت آخر حیاط با تلفن حرف میزد حتما رهام بود....‌..

۱....‌..مشغول کیک بودم که یه پسر فشن که یه آدامس تو دهنش بودنشست جفتم ازش فاصله گرفتم و رفتم گوشه نیمکت و کیفمو گذاشتم وسط

پسر:من کامرانم و شما؟

رها:دلیل نمیبینم بخوام اسمم رو بگم

یه برگه گرفت سمتم

پسر:این شماره من

یه نگاه به دستش کردم بعد سرمو اوردم بالا و به خودش نگاه کردم و بی تفاوت گفتم

رها:خب که چی؟

یه چشمک زد و گفت

کامران:واسه آشنایی بیشتر

کیفمو برداشتم و بلند شدم

رها:خفه بابا


romangram.com | @romangram_com