#استاد_جذاب_من_پارت_163

سریع رفتم بیرون و کیفمو برداشتم از خونه زدم بیرون و پیاده توی پیاده رو راه میرفتم و گریه میکردم پاهام دیگه توان راه رفتن نداشت و چشمام تار میدید رفتم توی پارکی که کنار جاده بود پارک خلوت بود رویه نیمکت نشستم و تا میتونستم گریه کردم باورم نمیشد رادوین منو زد چشمام سنگین شده بود دراز کشیدم روی نیمکت و خوابیدم...

با احساس سرما و صداهای پیرمرد که به گوشم میرسید از خواب بیدار شدم

پیرمرد:دخترم بلندشو هوا سرد شده

بلندشدم و نشستم تمام اتفاق های دیشب تو سرم مرور شد داشتم دیوونه میشدم یه باد سرد بهم خورد که از سرما لرزیدم پیرمرد یه پتو به سمتم گرفت و با لحجه قشنگ شیرازی گفت

پیرمرد:بیا دخترم اینو بنداز تو کمرت بلندشو بریم تو اتاق من یه چایی بهت بدم

پتو رو انداختم رو کمرم کیفمو برداشتم و رفتیم تو کانکس کوچیک بود که خیلی هم گرم بود پیرمرد گفت

پیرمرد:دخترم صورتت رو بشور کنار لبت خونی شده

ای خدا کاش لال میشدم و بهش نمیگفتم دوست دارم دستش بشکنه بیشعور صورتمو شستم و نشستم گوشه اتاق که پیرمرد درحالی که داشت چای درست میکرد گفت

پیرمرد:شرمنده صبح که خواب بودی گوشیت زنگ خورد بار اول دست نزدم ولی دیدم ولکن نبود مجبور شدم جواب بدم و گفتم شاید نخوای به کسی بگی که اینجایی منم به همون پسر گفتم که من این کیف و تو پارک پیدا کردم و صاحبش اینجا نیست

رها:دستتون درد نکنه

پیرمرد:خواهش میکنم دخترم

چای رو اورد سمتم و بهم داد و نشست روبه روی من و گفت

پیرمرد:اسمم رجب که بهم میگن مش رجب خودم تنها زندگی میکنم زنم و دخترم ۶ سال پیش تو یه آتش سوزی فوت شدن


romangram.com | @romangram_com