#استاد_جذاب_من_پارت_155
استرس گرفتش و گفت
رادوین:بگو
رها:خب.......من هرچی فکرامو میکنم میبینم که من نمیتونم.....
نزاشت ادامه بدم گفت
رادوین:میتونی رها بخدا میتونی تو فقط بله رو بگو من زندگیم رو به پات میریزم هرچی تو بگی قبوله
رها:بزار بگم
رادوین:بگو
رها:هرچی فکر میکنم میبینم من نمیتونم باهات ازدواج نکنم
رادوین خشک شد و با دهن باز خیره شد به من سرمو انداختم پایین و گفتم
رها:م.......منم دوست دارم ولی هیچوقت نمیتونستم بهت بگم......وقتی هلنا دورت میومد دلم میخواست خفش کنم ولی نمیتونستم وقتی دختر تو قنادی باهات اونجوری برخورد کرد کنترلم رو از دست دادم وقتی از کلاس انداختیم بیرون و اونجوری باهام برخورد کردی ازت متنفر شدم ولی دلم نیومد اذییتت کنم وقتی اون شب زدی تو گوشم با خودم گفتم دیگه فراموشت میکنم ولی وقتی بهم گردنبند رو دادی کلی خوشحال شدم و وقتی فهمیدم خودتم یکی مثل اونو داری دیگه داشتم ذوق مرگ میشدم.......رادوین منم دوست دارم......منم عاشقتم
سرمو اوردم بالا و به رادوین نگاه کردم هنوز تو شُک بود یه دفه یه داد بلند زد ترسیدم و پریدم عقب که رادوین گفت
رادوین:واااای رهاااااا باورم نمییییییشه الهی دستم بشکنه
اینو گفت و بغلم کرد منم بغلش کردم یکم بعد ازش جدا شدم که خیره شد تو چشمام و بعد اروم اروم اومد جل و شروع کرد به بوسیدن لبام...تو پوست خودم نمیگنجیدم یکم که از شک دراودم همراهیش کردم که بی طاقت تر شد و یکم بعد ازم جدا شد و خندیدم و با ذوق دستمو گرفت و بلندم کرد
romangram.com | @romangram_com