#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_92
-پایه این؟
لاله های پرپر یه نگاهی بهم انداختن، بعد باهم گفتن:
-پایه ایم!
سه تاییمون رو خط فرضی ایستادیم.
-یک... دو... سیب!
اسکلا پنج شیش قدم رفتن وبرگشتن سمتم. داشتم بهشون می خندیدم که متوجه شدم سپهر و سهرابی هم خندیدن!
خسرو: دیوونه!
لاله: اسکل کردی!
-نه خدایی، این دفعه رو میریم.
دوباره برگشتن. با سه که من گفتم،هر سهتایی دوییدیم. یکم ازشون جلوتر بودم. کوه بود و دوییدن سخت، ولی واسه من که عشق هیجانم هیچی نیست. فقط میدوییدم، خیلی ازشون جلو زده بودم. همون طور که میدوییدم نمیدونم چی شد یه سنگ رفت زیر پام و برگشتم از پشت سر چند تا ملق زدم. حس کردم همهی استخونام خورد شد. جیغ من و لالههای پر پر با هم تو فضا پیچید. دستام رو جلوی صورتم جمع کردم. اشکام دراومده بود. همین طور که داشتم ملق میزدم، یهو یه چیزی نگهم داشت. از درد به خودم میپیچیدم وگریه میکردم.
-آی، آی!
همه بالای سرم جمع شدن. سهرابی کنار پام زانو زده بود و یه جورایی تو بغلش بودم. از وضعیتم راضی نبودم؛ ولی اون قدر حالم خراب بود که نتونستم مخالفت کنم.
لاله درحالی که اشک تو چشماش جمع شده بود؛ گفت:
-یاسی خوبی؟ تو روخدا من رو نگاه کن یاسی.
romangram.com | @romangram_com