#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_69
از صندلی بلندشدم، دوباره رفتم پشت شیشه و دستم روگذاشتم روش .
-باباجونم پاشو! تورو خدا پاشو. جون من، تو رو روح مامان پاشو.
صدای مبین رو از پشت سرم شنیدم که آروم گفت:
-یاسمین خانوم، تو اونی نیستی که من میشناختما، تو خیلی قوی تر از این حرفایی. تا حالا ندیده بودم به جز فوت مادرت گریه کنی؛ پس الانم قوی باش. همونی که مامان بابات می خواستن، اینقدرم خودتو اذیت نکن. انشاءالله آقاجون زودتر بهوش میاد.
صدای گوشیم نذاشت مبین حرفش کامل شه، لاله بود.
-سلام عشقم.
اونقدر بغض داشتم که نمی تونستم حرف بزنم.
-الو یاسی؟
با گریه گفتم:
-لاله؟
-هین! یاسی چرا گریه می کنی؟ چی شده قربونت برم؟
-لاله بابام!
-بابات چی؟ چی شده؟
-بابام حالش بد شده، آوردیمش بیمارستان.
romangram.com | @romangram_com