#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_45
رفتیم پایین. پشت سر ما یکی یکی ماشین پسرا وایساد و همه از توش ریختن بیرون.
ماهان: خب بچه ها، کوله پشتیتون و هرچی می خواینو بردارین که دوباره مجبور نشین برگردین.
کولمو انداختم رو دوشمو همراه بچه ها حرکت کردیم. هرکی با همون گروهی که اومده بود، می رفت بالا؛ ماهم با هم دیگه می رفتیم. طبق معمول وسط وایساده بودم، سپهرم کنار لاله بود و ماهانم کنارسپهر. رسیدیم به جایی که باید یکی یکی، رد می شدیم. من و خسرو رفتیم بالا. لاله داشت می اومد که یهو پاش لیز خورد. داشت می افتاد، من و خسرو باهم جیغ زدیم:
-لـالـه!
داشت پرت میشد، سپهر که کنارش بود دستش رو از پشت انداخت دور کمر لاله و نگهش داشت. همون موقع لاله برگشت که ببینه مثلا فرشته نجاتش کی بوده که نگاشون قفل شد تو هم، زل زده بودن به هم دیگه. با آرنج یه ضربه به پهلوی خسرو زدم وگفتم:
-بادا بادا مبارک بادا!
باخسرو زدیم زیرخنده. می شه گفت قهقهه. باخنده ی ما لاله و سپهر برگشتن به ما نگاه کردن.
سپهر: به چی میخندین؟
باخنده گفتم:
-هیچی، شما راحت باشین.
این بار علاوه بر من و خسرو، ماهانم خندید؛ ولی اون دوتا سریع از هم جداشدن. لاله که سرخ شد بدبخت. دست خسرو رو کشیدم و باهم رفتیم بالا. اون دوتا مرغا هم باهم اومدن بالا. ماهان بدبختم تنها موند. رسیدیم به یه قسمت از کوه که تقریبا صاف بود. هممون نشستیم همون جا. تقریبا خلوت بود.
شاهرخ: بچه ها، همینجوری بشینید یه عکس بگیرم.
دوربینش رو درآورد و رو یه سنگ بلند گذاشتش. وقتی تنظیمش کرد، با دو اومد کنار ما ایستاد. وقتی عکس گرفته شد، رفت سمت دوربین عکسو دید و گفت: خیلی خوب شد!
بعدم اومد نشست کنارما.
romangram.com | @romangram_com