#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_271

خسرو: لاله؟ تومی فهمی اینا چی می گن؟

لاله: نه، فهمیدی به منم بگو.

بازم دوتایی خندیدیم.

-دیوونه شدن، آخی لاله های پرپر دارن پر پر می شن.

یعنی ازخنده ریسه می رفتیم.

-خنگولا! پسرمردم داره زن می گیره.

محمد: اوه! اوه! نمی گه دارم شوهر می کنم. از من مایه می زاره.

-چیه؟ دوست نداری باشه. اصلا زن نگیر. به من چه؟

باحالت قهر رو مو بر گردوندم و رفتم. کلا لاله های پرپرو بیخیال شدم و گذاشتن قشنگ پر پر بزنن. صدای دوییدن محمد و ازپشتم شنیدم. لبخند زدم، بهم که رسید، گفت:

-من قربون نازکردنتم بشم. نازتم خریدار داره.

بهش محل ندادم. ازدانشگاه رفتم بیرون. اونم دنبالم میومد.

محمد: یاسمین بانو؟

چیزی نگفتم.

محمد: خانومم؟


romangram.com | @romangram_com