#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_251

-یاسمین؟

-ای، لااله الا الله! چته؟ سوزنت گیرکرده؟

خندید و گفت:

-هیچی، گفتم جو عوض شه.

خندیدم و چیزی نگفتم. جلوی یه کافی شاپ نگه داشت.

-جون! پیش به سوی بستنی.

پیاده شدیم، شونه به شونه هم رفتیم تو. جای قشنگی بود. نشستیم. گارسون اومد و محمد سفارش دو تا بستنی رو داد.

-گوشیم کو؟

دست کرد تو جیبش و گوشیم رو گرفت سمتم. لبخند زدم و گوشیم رو گرفتم. اولین کاری که کردم زنگ زدم به بابا.

بابا: سلام یاسمین بانو!

-سلام بابایی، خوبی قربونت برم؟

بابا: خوبم. تو خوبی بابایی؟ کم پیداشدی.

-ببخشید. محمد که بهت گفت، گوشیم خراب بوده، منم که می شناسی به کسی رو نمیزنم.

بابا: چه خبرا؟ کجایی؟


romangram.com | @romangram_com