#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_225
*******
از اون روز دو هفته میگذره. سه بار رفتم فقط متین و دیدم. اونقد دلم واسش تنگ شده که نگو، آخرین بار چهارشنبه اون هفته بود که رفتم. ساعت هفت شب بود، خیلی خسته بودم، خوابیدم رو تخت. هنوز خوابم نبرده بود که گوشیم زنگ خورد، محمد بود. جواب دادم.
-سلام.
محمد: سلام، خوبی؟
-خوبم، شما خوبی؟ متین خوبه؟
-آره من خوبم، ولی...
-ولی چی؟ واسه متین اتفاقی افتاده ؟
نشستم روتخت.
محمد: نه نگران نباش، ولی چیزه... گوشی با خودش...
وا! چشه این؟
متین-سلام یاسی جون.
-سلام عشق من، خوبی عزیزم؟
-دلم برات تنگ شده.
romangram.com | @romangram_com