#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_223
هان؟! اینجا الان گفتم محمد؟!
سریع سرمو بلند کردم. محمد که نگین، قیافش از شدت خنده داشت به کبودی میرفت، بچه هام با چشمای گرد نگام می کردن. رو به بچه ها گفتم:
-خو چیه فامیلمونه؟
اینوکه گفتم محمد قهقهه زد، بچه هام همین طور.
-ایش!دوباره من یه چیزی گفتم اینا خندیدن.
محمد: فقط ببینین من این چند روز، از دست این یاسمین چی کشیدم.
حالا خودش سوتی داده بود. اینبار بچه ها با تعجب نگاش می کردن. حالا نوبت من بود که ازخنده کبود شم.
محمد: خو چیه؟ فامیلمونه.
وبازهم بمب خنده. اونقد خندیدم که اشک توچشمم جمع شده بود. کلاس که تموم شد داشتم میرفتم بیرون که صدام زد، برگشتم و رفتم پیشش.
محمد: حال بابات چه طوره؟
-خوبه خداروشکر .متین چه طوره؟ دلم واسش تنگ شده.
محمد: اونو که نگو. پدرمنو درآورده! همش میگه دلم واسه یاسی جون تنگ شده. اون روز که ازخونه رفتیم بیمارستان، این طورکه پرستارش میگفت، ازخواب که بیدار شده همش اسم تو رو می گفته و گریه می کرده.
-ای جونم! الان کجاس؟
-خونه.
romangram.com | @romangram_com