#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_216
هممون خندیدیم و باهم رفتیم بیرون.
یگانه: میگم من ناهاردرست میکنم، همگی بیاین خونه ما.
-رو من حساب نکن.
یگانه: یعنی چی؟ میخوای تنها بمونی خونه که چی؟
محمد: منم نمیتونم بیام انشاا... یه وقت دیگه.
مبین: عه چرا؟ بیا دیگه.
محمد: نه بابا، کلی کار دارم.
-خداحافظ همگی.
داشتم می رفتم که مبین صدام زد:
-یاسمین؟ وایسا خودم میرسونمت.
-نه بابا راهت دور میشه خودم میرم. خداحافظ.
دیگه منتظر نموندم و راه افتادم. یه ماشین اومد بغلم، هی بوق بوق کرد.
-لااله الا الله.
اعصابم خورد شد. با اخم و عصبانیت برگشتم ببینم چی میگه، که دیدم محمد داره بهم میخنده، گفت:
romangram.com | @romangram_com