#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_196
متین سمتم دوید. پاهام رو بغل کرد؛ ولی من هیچ کاری نکردم.
محمد: مطمئنی ؟ الان هوا...
-اشتباه کردم که بهت اعتماد کردم و برگشتم.
برگشتم و خواستم برم که گفت:
-وایسا؛ الان میام.
روی مبل نشستم. با دست جلوی صورتم رو گرفتم و بی صدا اشکام پایین ریختن.
متین: یاسی جون، چلا گریه میچنی؟
چیزی نگفتم.
محمد: بریم!
بلند شدم؛ جلوتر از خودش بیرون رفتم. قبل از این که درِ ماشین رو برام باز کنه؛ خودم تو ماشین نشستم. متین عقب رفت. ماشین حرکت کرد. هیچ کسی حتی متین هیچی نمیگفت؛ بارون تند شده بود؛ محمد آروم میرفت؛ جاده لغزنده بود. سرم رو به شیشه چسبوندم. سردیش یه جوریم کرد. نیم ساعتی میشد که حرکت کردیم؛ متین فکر کنم خوابش برده
محمد: معذرت میخوام که بهت سیلی بهت زدم.
چیزی نگفتم؛ با دستم اشکم رو پاک کردم. دیگه برام مهم نبود جلوی کسی گریه کنم؛ مهم نبود که غرورم شکسته بشه. هیچی برام مهم نبود؛ حتی اگه الان میمردم.
محمد: یاسمین
بازم سکوت کردم. چرا این اشکای لعنتی ولم نمیکنن؟
romangram.com | @romangram_com