#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_128
مبین صدای ضبط رو بالا برد.
-اوف کم کن بابا، کر شدم؛ تا اون جا گوشم ذوب میشه که!
-نترس نمیشه!
صداش رو یکم کم کرد.
-حالا کی میرسیم؟
مبین یه نگاه به ساعت ماشین کرد و گفت:
-اگه خدا بخواد ساعت پنج غروب اون جاییم.
-اوف، بگاز مبین.
-چشم.
سرعتش رو زیاد کرد. هنوز یه ساعت نشده بود راه افتاده بودیم که یگانه جلوی دهنش رو گرفت و با دست به شونهی مبین زد. مبینم سریع ایستاد. یگانه در رو باز کرد و با دو یکم دورتر بالا آورد. اوف، خفن!
مبین با عجله کنارش رفت. از تو ماشین نظاره گرشون بودم و داشتم ازشون میخندیدم، مخصوصاً مبین، بیچاره کلی هول کرده بود. خیلی باحال بود! هی یگانه اشاره میکرد بره؛ مبین میرفت میچسبید بهش. عاشقیم بد دردیهها.
من هنوز داشتم میخندیدم که اونا اومدن. مبین برگشت و به من نگاه کرد و گفت:
-نچ، نچ، آبجیش حالش خرابه، داره بش میخنده. واقعاً که!
بازم خندیدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com