#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_100
مسعود: کی پایهی جرات حقیقته؟
-من!
همچین ناگهانی داد زدم که همشون خندیدن. بچهها همه استقبال کردن و بازی شروع شد. قمقمهی آب معدنی من رو گرفتن و مسعود چرخوندش که روی به مهلا و سعیده افتاد.
مهلا: جرات یا حقیقت؟
سعیده باغرور خاصی گفت:
-جرات!
مهلا دستاش رو به هم کوبید و گفت:
-یالا خرم شو!
سعیده بادش خالی شد.
-یالا، یالا.
سعیده یه پوف کشید و دولا شد. مهلا روی سعیده نشست؛ پنج دور با بدبختی چرخوندش. روی سنگای کوه زانوهاش ترکید. کلی بهشون خندیدیم. دوباره آب معدنی رو چرخوندن و دوباره...
فکر کنم دور هفتم یا هشتم بود که به من و سپهر افتاد.
سپهر: جرئت یا حقیقت؟
-اوم، حقیقت.
romangram.com | @romangram_com