#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_150
-سلام اگر كمي ديگر دير مي كردي با تاكسي مي رفتم.
اميد لبخند زد
-معذرت مي خواهم يادم رفته بود بايد بيايم دنبالت
-يادت رفته بود؟ من فكر كردم دستت به كاري بند است كه....
-اميد امروز بايد برويم لباس عروس انتخاب كنيم
-لباس عروس؟مگه انتخاب نكرده بودي؟
-چرا ولي ديروز خاله فلورا گفت يك مدل خيلي جديدتر امده است كه از مدل قبلي قشنگ تر است.
-خوب مي رويم فقط زياد طولش نده حوصله روزهاي برفي و يخبندان را ندارم يك جورايي خودمم مي خواهم يخ بزنم
فرانك با خوشحالي سرش را كشيد جلو و لبش را روي لب اميد گذاشت چند لحظه بعد اميد دور از چشم فرانك با دستمال جاي بوسه را از روي لبش پاك كرد
فرانك لباس عروس را پوشيد و گفت:دوستت دارم اميد خيلي زياد تو هم دوستم داشته باش خيلي زياد.
اميد در تمام لحظات به فكر بهار بود. و او را به جاي بهار مي ديد و او را محكم در اغوش كشيد خاله فلورا تمام پرده هاي بوتيك را كشيد پايين اميد هر لحظه بيشتربهار را فشار مي داد فرانك با احساس شيريني گفت:ولم كن اميد خفه ميشما؟ و اميد بهار را بوسيد به خانه كه برگشتند تلفن همراه اميد زنگ زد از شتاب كه براي برداشتن گوشيش انجام داد فرانك تعجب كرد
-سلام حالت چطوره؟
romangram.com | @romangram_com