#نقطه_ضعف_پارت_315
با دنیایی از اشتیاق به چهرهاش نگاه کرد
گور بابای بهزاد. گورِ بابای دوستدخترِ مسیح. موهاشرو که دوست داشت.
تبسمی روی لب کاشت و دلبرانه گفت:
_ میزنم که جنسشون بهتر بشه.
از پشتِ قاب عینک نگاه داد به لبخند عمیقش و خیره به خالِ لبهاش زمزمه کرد:
_ جنسشون خوبه.
نفس اما بازیش گرفته بود و همبازیشرو شدیداً دوست داشت.
_ میخوام خوبترتر بشه.
وارد فرعی شد و نگاهی به تابلوی عظیمِ داروخانهی شبانه روزی انداخت.
_ همینه؟
romangram.com | @romangram_com