#نقطه_ضعف_پارت_262

گفت و لبخند عمیقی تحویل مسیح داد و رفت. مسیح به یاد آورد رخ‌دادی‌رو که به موجبش، تمام این پله‌هارو شتاب‌زده بالا اومده بود پس؛ سیاوش و کاری که خواسته بودرو به فراموشی سپرد و واردِ اتاق سپهر شد.

سپهر درحالی‌که نگاهش خیره بود به پنجره،

پس از ورود مسیح چشم چرخوند و اون‌رو دوخت بهش.

_ ببین کی اومده. ستاره‌ی سهیل شدی سامیارجان.

صندلی‌رو عقب کشید و ولو شد روی اون. سوگولی سپهر بود.

_ درگیر کارهای سفرم.

_ نفس چطوره؟

دست‌هاش مشت شد. در این لحظه، هیچ حسِ خوبی نسبت به اون دختر نداشت.

_ زیاد ازش خبر ندارم. خوبه احتمالا.

سپهر دقیق شد.


romangram.com | @romangram_com