#نیش_پارت_71
یک ربعی بود که پیروز توی ماشینش نشسته بود وداشت فکر می کرد به چه بهانه ای برود داخل فروشگاه ... کلی با ذهن خالی اش کلنجار رفت و بالاخره بهانه ی مسخره ای جور کرد و پیاده شد.
داخل فروشگاه شد و نگاه پر نخوتش را به سوی صندوق کشاند. فکر کرد حنانه که سرش را گذاشته روی میز سر بر می دارد و او را می بیند پس چه بهتر که اخم کرده باشد، اما حنانه تکان نخورد. اهسته جلو رفت و به صورتش خیره شد. دستش را زیر سرش گذاشته بود و هفت پادشاه را خواب می دید. ارام لبه میز نشست و صورت ناز حنانه را که موقع خواب شیرینتر می شد، نگاه کرد.
با خودش گفت”اگه دختر خوبی بود اگه حداقل من از گذشته ش با امیر افشین بی خبر بودم ... شاید، شاید جدی جدی می گرفتمش. مثل غزاله تیز و شیطون نیست اما به دل میشینه خرابم که هست اما گرگ نیست از این دخترای دریده نیست “
وقتی داغ شد فهمید بدجوری میخش شده، دستش را حائل بدنش کرد و روی میز لم داد بالخره حنانه سنگینی نگاهش را حس کرد و ارام چشم باز کرد و بی انکه از ترس بپرد هوا خیلی اهسته گفت: سلام! و نشست
پیروز هم صاف نشست و گفت: مغازه رو به چه امیدی میدن دست تو!
حنانه صورتش را به طرف دیگری چرخاند و شالش را مرتب کرد. برخاست و کتابی را می خواند برداشت و توی قفسه گذاشت و به سردی گفت: کاری داشتید؟
پیروز از لحنش عصبی شد شاید توقع برخورد بهتری داشت یک لبخند ... کمی دلبری ...
- نه دلم برات تنگ شده بود!
در فروشگاه باز شد. پسری داخل شد و موهای بلندش را باز کرد و کمی تکان داد تا خیسی اش را بگیرد بعد رو به حنانه گفت: چطوری؟
پیروز انگار که برگ برنده ای یافته باشد دست به سینه منتظر حرکت بعدی حنانه افتاد.
- سلام رهام جان خوبی؟
- خوبم ... خانم گل اومدم دنبال کتاب مادر جون!
romangram.com | @romangram_com