#نیاز_پارت_491

-ولي كيان حال كردم، جيمز باندي بله رو از عروس گرفتي ... به مولا قسم من اون روز كه ديدم نياز انداختت بازداشت، به سولماز گفتم محاله اين دو به هم برسن ...
-اما پيمان بگو من چي گفتم ... گفتم اين دوتا عشقشون مثال زدني ميشه ...
-بله كه عشقمون مثال زدنيه ... من كه به شخصه نوكرش هم هستم ... نياز يه دونست واسه من ...
سكوت ميكردم و ميترسيدم از ابراز احساساتم تو جمع ... مبادا ركب بخورم، مخصوصا تو همچين موقعيتي كه مدام دارم با خودم كلنجار ميرم اين خبر مهم رو چطوري بدم ...
-ميگم ... نياز ... سولماز و پيمان بچشون به دنيا اومد ... نوبت ما ميشه ... مگه نه ؟
از دست تو كيان كه در گوشم همچين حرفهايي رو زمزمه ميكني ...
خنديدم و بهترين فرصت ديدم تا راز چند روزم رو به كيان كه سهم بزرگي تو اين اتفاق داره بگم ...
-حيف شد ... من خيلي دوست داشتم لباس عروس بپوشم ...
با تعجب دوباره در گوشم گفت ...
-خب عشقم ... براي ماه ديگه استارتش رو ميزنيم لباس و سالن و اينجور چيزارو اقدام ميكنيم ... خوبه؟!
-ماه ديگه ... شكمم بزرگتر ميشه ...
-تو الانش هم شكم نداري بايد يه خرده بيشتر بخوري تا گوشت بگيري ...
-خب اون يه بحث جداست ... ولي اون بزرگ شدنش دست منو تو نيست كه ...
-ورزش كني مثل الان ناز ميموني ...
-با ورزش هم بزرگ شدنش استپ نميكنه ...
-چي؟! نكنه ... نياز؟! تو ... نياز ... من ... نياز منو تو داريم ... وي ...
صندلي از شدت پريدن كيان افتاد و بلند كردن من اززمين و چرخ زدن دوتاييمون جلوي جمع ...
-الهي دورتون بگردم ... عشقهاي من ... من دارم بابا ميشم ... واي خدايا ... من دارم بابا ميشم ...
با شنيدن اين خبر سولماز و پيمان اول شوك زده و بعد كيان رو از چرخيدن واداشتن تا من رو زمين بذاره ...
-كيان ... بابا ... نكن ... اين زن الان. حاملست ... نكن ...
كيان ايستاد و سر تا پاي من رو غرق ب*و*سه كرد ...
***
روزها با شادي و خنده و خريد سيسموني و لوازم خونه و چيدن خونه مامان بزرگ به سبك جديد خودمون ميگذشت و شبها با گفتن ارزوهامون و نقشهامون براي فرداي دخترمون ...
طبق خواسته اش تا شب اخر در مورد اسم صحبت نكرديم ...

@romangram_com