#نیاز_پارت_485
هنوز نگاهش ميكردم ... تو اين همه انسانيتش متحير بودم ... كيان اونقدر ها هم بد نبود ... اشتباه كرده بود اما جبرانش چندين برابر بود ...
-كيان ... تو چند تا كلمه اي كه بهم گفتي بهم فهموندي كه اونقدر ها كه نشون ميدادي هم سنگ دل نبودي ...
-پس جايزه لازم شدم ... مگه نه؟
خنديدم، با همون چشمهاي ترم گفتم ...
-چي بگم والله ...
-هيچي نگو ... فقط ... ازت براي اولين بار ميخوام عميق و از ته دل حست رو بهم نشون بدي ... همون حسي كه نميتوني ازش فرار كني ...
تونگاهش خيره شدم ... خنديدم و كفتم ...
-كيان ... من خيلي تنهام ... اما كيان من از همقدم شدن با تو ميترسم ... همونقدر ميترسم كه با احساسم دارم ميجنگم ...
چشمهام رو بستم و گفتم ...
-من دوستت دارم ... اما ميدونم نبايد اينطوري باشه ...
تو اغوشش باز جا گرفتم و تو گوشم زمزمه كرد ...
-الهي دورت بگردم ... كه منم دوستت دارم ... يكي يه دونهء من ... عزيز دل من ... تقصير منه ... اين همه بدبيني ... اين همه ترديد تقصير منه گلم ... ميدونم ...
سكوت كردم و ترجيح دادم حرفي نزنم ...
از اغوشش اومدم بيرون و به اسمون نگاه كردم و گفتم ...
-خيلي ديگه سرد شده ...
در واقع سرما بهانه بود و من طبق معمول ميخواستم از اون فضا فرار كنم ...
با هم سمت ماشين رفتيم و به خواسته كيان رفتيم يك رستوران وُك ... بسيار جالب بود برام ... تا حالا نرفته بودم ... اشپز رو بروم بود و هر چي بهش سفارش ميدادم جلوي چشمهام درست ميكرد ... درست مثل برنامه هاي تلويزيون ...
غذا رو با صحبت و كمي شنيدن از خاطرات گذشته كيان خورديم، بعد از شام رفتيم به يك كافه ترياي بامزه تركي ...
با كيان خوش ميگذشت ... اينقدر كه زمان زود ميگذشت و ما. متوجه گذر زمان نبوديم "
تو كافه روي كاناپه دو نفره نشستيم ... طبق جايگاهي كه برامون مشخص شده بود دو تاييمون كنار هم نشسته بوديم ...
كيان دستش رو انداخته بود به پشت صندلي و گردن من ... طوري كه تماسي با من نداشت اما از هم فاصله اي هم نداشتيم ...
-چاييش حرف نداره با باقلوا تركي ...
-من چاييش رو فقط ميخورم ... خيلي سيرم ...
-حالا من سفارش ميدم ... دوست داشتي بخور ...
@romangram_com