#نیاز_پارت_484

قدم به قدم كنارش راه ميرفتم ... چقدر لذت بخش بود ...
-جاي خيلي خوشگليه ... بايد خيلي اومده باشي اينجا ...
-خيلي كه نه، اما يكي دوبار هم نه ... بعضي وقتها كه دلم شلوغي ميخواست ميومدم اينجا ...
-همه ميگن دلم خلوت و سكوت ميخواد تو ميگي شلوغي ؟
-نياز من همه زندگيم سكوت و خلوت. بوده ... من عاشقه شخصيت شاد و شيطون تو شدم ... شايد باورش سخت باشه ... اما ازت ميخوام براي زندگيه مشتركمون تو يكي از شهر هاي شلوغ خونه بگيريم ... جايي كه مردم مدام در تكاپو باشن ... صداي ادمها بياد ... من از تنهايي بدم مياد ...
چه جالب من رو مطمئن تر از مطمئن تو ايندش ميگنجوند ...
-چقدر اطمينان به وجود من داري ...
-همونقدري كه تو رو از همون شب مال خودم دونستم ...
-اما تو از فرداي اون روز براي من اجباراً تموم شدي ...
-من بر ميگردم سر جام ... من دوباره قلبت رو مال خودم ميكنم ... همونطوري كه تورو. تا اينجا اوردم ... تا توي خونم ... تا توي زندگيم كشوندم ...
پوزخندي زدم و گفتم
-من با بدبختي جور كردم تا بيام ااينجا تو من رو كشوندي ؟
-اره ... تو با بدبختي. ايده دادي تو پروژه هتلداري ... اما خبر نداشتي تموم اون جلسات زير نظر من پيش ميرفت ... چون من ميخواستم داشته باشمت، توقبول شدي و اومدي تو شعبه هتل دوستم مشغول به كار شدي چون من ازش خواستم و در ازاي اون كار ازش سهام سوخته خريدم ... چون به قدرتت ايمان داشتم ... تو زحمت كشيدي ... اما كنار اين زحمتت من با كلي عشق رفتم اون سوييت رو برات گرفتم و چيدمش ... چون من سقف خونت رو ازت گرفته بودم ... من سكوت كردم و رفتم يه شب بازداشت چون اون شب اون پسرهء اشغال ارامش تورو بهم ريخت و من بدتر از اون تو رو رها كردم ... نياز ... نميدوني چه شبهاي پر استرسي بود وقتي ميخواستي موافقتت رو براي سفر به المان قبول كني ... نياز من همه جا كنارت بودم ... اما روم نميشد بگم دليلش چيه ... نياز من اشتباهم رو قبول كردم ... اما نميتونستم اعترافش كنم ... نميدوني وقتي فهميدم اونروز تو هتل شمال اسمت تو پرسنل فعال هست چقدر خوشحال شدم ... چقدر قائم موشك بازي كردم تا اون روز به هم بر نخوريم و من برم مدير هتل رو ببينم ... نياز من چطور ميتونم دختر خوبي مثل تورو نبينم ... نياز ببخشم ... نياز من رو اول به خودم بعد به خودت ببخش ...
عذاب وجدانش لحظه به لحظه عميق تر بهم ثابت ميشد و اين من رو اميدوار ميكرد به انسانيتش ...
تو شوك بودم ... تو يك لحظه حس كردم چقدر لذت بخشه حامي داشته باشم ... چقدر خوبه يكي مثل دايي ً،يكي مثل بابا ... يكي مثل مامان كنارم باشه ... من رو حمايت كنه ...
اشك تو چشمهام جمع شد ... از سر شوق ريخت ...
لبهام ميلرزيد،
از سر غم و اندوهي كه تو اين تنهايي ها داشتم""
دستهام يخ كرده بود ... قطره اشكي در مقابل چشمهاش از چشمهام افتاد روي گونه هام ...
چقدر من كيان رو دوست داشتم ...
بي اختيار همچنان با ديدي تار به كيان نگاه ميكردم،
-نيازم ... چرا اينجوري پس؟ نيازم ... بخند ... اشكت چرا داره ميريزه ؟ نياز من رو ديوونه نكن با اين چشمهاي خيست ... چشمهاي نازت رو براي اين حرفها اذيت نكن ... ببخشيد ... ديگه لال ميشم ... گريه نكن ... من به اندازه كافي اشكات رو در اوردم ... گريه نكن نيازم ... زجرم نده ... من به تو مسئولم ... مسئول اونهمه پاكي و صداقتت هستم ...
اشكهام رو پاك كرد و من رو محكم در اغوش كشيد ً، بدنش گرمتر از هميشه بود ... گونه ام رو ب*و*سه كوتاهي زد و گفت ...
-يخ زدي گلم ... بيا بريم تو ماشين ... ميبرمت يه جاي بهتر بهت شير كاكائو ميدم ...

@romangram_com