#نیاز_پارت_453

تا اومدم بر گردم ديدم كيان اومده بالا و چمدونم رو دستش گرفت
-چه با مزه شدي ...
نگاهي به خودم انداختم و گفتم ...
-كجاش با مزست ...
-تيپت ... اسپرت بهت مياد ...
-اهان ... مرسي ...
-خب همه جارو چك كردي ... وسيله هات رو جمع كردي ...
-اوهوم ...
يك قدم اومد جلو و دستش رو اورد روسرم و مؤهام رو به هم ريخت و گفت
-باز گفت اوهوم ... باز گفت اوهوم ...
سرم رو بلند كردم و با اخم نگاهش كردم ...
در اتاق رو بستم و جلو تر راه افتادم ...
-چه اخمي هم ميكنه ...
رفتم سمت اسانسور. و بدون اينكه حتي نيم نگاهي بهش بندازم رفتم تو اسانسور ...
با تعجب اومد تو و گفت ...
-نياز. ببين چي به روزم اوردي ... هزار تا پرسنل براي من كار ميكنن اون وقت من بايد چمدون خانوم رو مثل خدمتكار دنبالش ببرم ...
با غرور نگاهش كردم و گفتم ...
-خودت خواستي وگرنه من نيازي به اين جور خود شيريني ها ندارم كه ...
-خودشيريني نيست ... دلم ميخواد انجام ميدم ... دلم ميخواد چون دوستت دارم ...
-پس ديگه غر هم نزن ...
چشمهاش از تعجب چهار تا شده بود و گفت ...
-نياز ؟
-هوم؟
-آخ نياز برو خدا رو شكر كن كه رسيديم و گرنه همينجا ...

@romangram_com