#نیاز_پارت_436
-از درينك من ...
-نه مرسي ... ترجيح ميدم براي رفع تشنگيم فانتا بخورم ...
كمي از نوشيدنيش خورد و دوباره نگاهم كرد ...
-نياز ...
-هوم؟
با نگاهش بهم فهموند كه از شوخي دست بردارم
-تو چرا يه دوست صميمي نداري ؟
كمي از فانتام رو خوردم و گفتم ...
-خب پس تو چي هستي ؟
-جدي دارم ميپرسم ...
-خب منم جدي جوابت رو دادم ... اما اگر منظورت به قبلا هاست ... شايد وقتي براي دوست بازي نداشتم ...
-دوست بازي ؟ هه ... همچين ميگي دوست بازي انگار خاله بازيه ...
پوزخندي زدم و تو چشمهاش نگاه كردم و گفتم ...
-بعضي وقتها از خاله بازي هم بد تر ميشه ... تو كه ديگه بايد بفهمي منظورمو ... ماشالله دوستهاي نزديك زيادي داري كه به خاطرشون دست به هر كاري ميزني ... اما من نميتونم ... نه گفتن برام سخته شايد به اين خاطره كه به كسي نزديك نميشم ...
-پس چطوري ميخواي دوست خوبي براي من باشي ...
-خب حد و مرز رو بين خودمون حفظ ميكنم ...
-نياز خيلي از من بدت مياد ؟
اخم با مزه اي كردم و گفتم ...
-كيان ... چرا اينقدر گذشته ها رو يادم مياري ؟ من سر حرفم هستم، من از تو بدم نمياد هيچ ... خوشم هم مياد ...
چشمهاش چهار تا شد ... انگار يك حرف غير منتظره از من شنيده بود ...
-اينجوري باشه كه خوش به حالم ميشه ...
-اشتباه نكن ... من از تو خوشم مياد چون به من ياد ميدي چجوري با گرگ ها در بيفتم ... از تو خوشم مياد چون بهم ميفهموني كه بعضي اوقات زندگي سختي هاش هم ميتونه قابل تحمل باشه ... از تو خوشم مياد چون تو اوج غرور ظرفيتم رو تو سختي تكميل كردي ... اينها كم نيست ... حالا تو چي كيان ... از من خيلي بدت مياد ؟
قلبم به تپش در اومد ...
اولين بار بود كه احساسش رو ميپرسيدم ...
@romangram_com