#نیاز_پارت_297

بی اختیار جا پای قدم های اونشب کیان گذاشتم .. به تمامی فضایی که من و کیان با هم اونشب رو پر خاطره کردیم نگاه کردم و اشک ریختم ... داد زدم ..خیلی راحت ..دیگه کسی نبود که صدام رو بشنوه ... بی تعارف به خودم فحش میدادم ... دیگه بد و بیراهی نبود که نثار کیان نکنم ...
از خودم و اون خونه و خاطراتش بدم اومده بود ...
کمی تو بد بختی های خودم فرو رفتم و مدام به از دست دادن مفت ومجانی بزرگترین سرمایه زندگیم افسوس میخوردم ... هی خودم رو با هدف انتقام گرفتن از کیان آروم میکردم اما در واقع از انتقام چی عایدم میشد ؟ اصلا چطوری میتونستم ازش انتقام بگیرم ..منی که بازنده بودم چطور میتونستم پسر هفت خطی مثل اون رو که هیچطوری نمیشه نرمش کرد، بسوزونم ؟نه ...
من آدم این کار نیستم ...
همونطوری که راحت ولم کرد همونطور هم راحت بازیم داد ... چقدر راحت تونست تو چشمهاش عشق رو به نمایش در بیاره ... چقدر قشنگ تونست بدون هیچ ضعفی تو بازیش به من در خواست ازدواج بده ... من احمق تو اون لحظه فکر کردم چقدر این آدم من رو دوست داره ... ابلحانه تصورم به این بود که نیازی که از چشم من دختر ساده ای هست به چشم کیان یک بت پرستیدنیه ... به خودم امیدوار شده بودم ... آخ کیان تو قلبم رو شکستی ...
بعد از چند دقیقه انگار یک نیرویی بهم متصل شده بود ... یک حس عجیب که مدام بهم میگفت زمانش رسیده که به خودت بیای ...
تلفنم رو از تو کیفم در آوردم و شماره صاحبخونم رو گرفتم .. بی شک و با اعتماد به نفس تمام بهش گفتم تا سه روز دیگه خونه خالی رو بهش تحویل میدم و اون هم فرصت داره تا تو این سه روز پول پیش ناچیز من رو که فقط خرج اسباب کشی و مخارج هاشیه ایش میشد رو بهم برگردونه ...
ساعت هنوز سه بعد از ظهر نشده بود ..نگاهی به خونه کردم وحس تنفر و انزجار از فضای اتاق بیشتر باعث شد تا همون لحظه یکی از نیامندیهای قدیمیه خونه رو برداشتم و دنبال شماره باربری گشتم ...
به چند جا زنگ زدم و بالا خره موفق شدم یک شرکت رو پیدا کنم که تا سه روز دیگه وقتش آزاد باشه ازش خواستم برای سه روز دیگه هشت صبح دم در خونم باشند ...
برای بسته بندی همون چند تا بار به درد بخورم نیاز به کارتون داشتم ... مانتوم هنوز تنم بود پریدم سر کوچه و از میوه فروشی چند جعبه موز گرفتم ...
دو شبانه روز کارم شده بود جمع کردن ... هر چی به درد بخور بود برداشتم و اون قدیمی ها رو هم ریختم دور ...
دیگه خسته شده بودم ..
یکی از پتو های روی بار ها رو برداشتم و روی موکت دراز کشیدم ...
باز نگران بود م اما تنها راه کم دردسر ی بود که برام امکان پذیر هم بود ... سرمایه ای چندان نداشتم برای ادامه زندگی تو تهران باید کوچ میکردم به دیار خودم ... جایی که زاده شدم و پدر و مادرم رو به خاکش سپردم ...
آخرین شبی بودکه تو خونه خاطراتم به سر میبردم ..خیره شده بودم به اسباب بسته شده ...
یکساعت ... دو ساعت ... سه ساعت ... خوابم برد ...
صبح زود سه تا کارگر با یه کامیون نسبتا بزرگ اومدند و اسبابها روبه فاصله زمانی صبح تا ظهر بار زدند و راهی آدرسی شدند که من بهشون دادم
خودم هم کلید رو به مرد صاحبخونه تحویل دادم وبدون هیچ کلامی کیف دستیم رو برداشتم و رفتم ترمینال ...
دوباره جاده ...
دوباره توقف میان راهی ...
دوباره خوردن اجباری دوغ ...
ودوباره یاد آوریه صورت مامان و بابا ... اما اینبار کیان هم اضافه شده بود سوار کردن اجباری من و رسوندنم به ختم دایی ... آخ ... تو چطور تونستی کیان؟..اینقدر از من کینه به دل داشتی که همچین پروژه سنگینی رو برام در نظر گرفتی ؟ اول وابسته ام کنی بعد مثل یه دستمال پرتم بدی ...
بالا خره رسیدم ..اما بلا تکلیف بودم ..خواستم طبق عادت برم خونه داییم که یادم افتاد که دیگه دایی ای نیست که پذیرای خواهر زاده تنهاش باشه .و زندایی به تظاهر مشتاق به دیدارم باشه ..
باز خدا رو شکر خودم یک خونه دارم

@romangram_com