#نیاز_پارت_296
حقوق ده روزی که از ماه گذشته بود و کار کرده بودم رو به حسابم قرار شد ریخته بشه و برای پس دادن لباسها و یونیفرمم کلید کمدم رو جا گذاشتم و گفتم هر چی هست اون تو هست ...
به ظاهر با قاطعیت و در باطن با یک دنیا غم هتل رو ترک کردم ...
باز برای اینکه کسی من رو نبینه از توی پارکینگ باید میرفتم ...
با اتفاقهای اخیر این پارکینگ برای من سرتاسر خاطره شده ... ماشین کیان رو دیدم که پارک شده ... همون جای همیشگی ..همونقدر تمیز و براق ... همون اندازه شکیل و دلربا ...
چنان حرص خوردم که نفهمیدم وقتی به خودم اومدم دیدم دور تا دور ماشین عروسکش رو با سر کلید خط خطی های مخصوص خودم رو به یادگار گذاشتم هر چند این صدمه ذره ای به پای صدمه ای که اون به من زد نمیرسید اما باز یک کمی آروم شدم ...
رفتم ... خیلی ساکت و آروم از اونجا رفتم ..اینقدر تو شوک این چند ماه و بلاهایی که کم یا زیادش مقصرشون خود من بودم به سر میبردم که حتی اون گوشه پر خاطره پارکینگ که زیبا ترین و لذت بخش ترین ب*و*سه دنیا رو از کیان به هدیه گرفته بودم رو ندیدم ...
...
تو ایستگاه اتوب*و*س، خیره شده بودم به مغازه لاستیک فروشی آنطرف خیابون ..
تو فکر رفتم ... چه حال غریبی ... هم پشیمون بودم هم نگران هم خوشحال ... چه حس بدی بود ...
پشیمون بودم از اینکه چرا از همون روز اول اینطور رفتار کردم ... ؟چرا رفتارم رو همانند خیلی ها نرم و انعطاف پذیر نشون ندادم ..؟چرا خودم بودم ... ؟
نگران بودم ... برای اینکه حالا چی میشه ... ؟الان من دوباره از صفر باید شروع کنم ... هیچ کاری هم ندارم ... تازه تا زمانی که یه کاری برای خودم پیدا کنم باید از جیب بخورم ..مگه من چقدر پس انداز دارم اون هم با این ولخرجی های اخیرم .. اسباب کشی ... وای ... اون رو کجای دلم بزارم ...
اما باز ته دلم خیلی خوشحاله ..خوشحالم دیگه ..خوشحالم چون اینطوری که از کیان جدا شدم بهتر از اینی بود که کیان بخواد من رو پس بزنه معلوم نبود که شاید اگر من مهربون تر رفتار میکردم تا امروز ده بار من رو پیش آریا و دوستاش، ضایع کرده بود ...
سوار اتوب*و*س شدم و رفتم صندلی ته رو انتخاب کردم و روش نشستم ..
چشمهام رو بستم و نا خود آگاه گونه های خودم رو خیس از اشک هام حس کردم ... خب حق داشتم ... دلم شکسته بود ... حق داشتم گریه کنم ... رکب خورده بودم ... حق داشتم نا امید باشم ... من از دنیای نیاز جدا شدم ... من یک دنیای جدید رو با کیان از اون شب به بعد برای خودم رقم زدم ... اما من تو این دنیا خیلی غریبم ... جایگاهم رو هنوز نتونستم پیدا کنم ... دلم میخواد برگردم به همون دنیا و رویای دخترونم ..من اون تجربه شیرین و کوتاه و نمیخواستم اینطوری برای خودم داشته باشم ..
-خانوم ... خانوم ... آخر خطه ..خواب موندین ...
پیر مرد بیچاره فکر کرده بود من خوابیدم ... دیگه نمیدونه من دیگه خواب به چشم ندارم ...
ازش تشکر کردم و با کلی بهت و ناباوری از اتوب*و*س پیاده شدم ... من اینجا چی کار میکنم ...
دوباره اتوب*و*س بر گشت رو گرفتم و رفتم خونه ...
توی کوچه حال و هوای روزهایی که با کیان بودم رو بهم میداد ... یاد ماشینش افتادم که چقدر با مهارت تو کوچه به این باریکی پارک میکرد ...
کلید رو انداختم تو قفل و چر خوندم ...
باز هم کیان ... چرا حالا که همه چی به طور کلی تموم شده من همش یادش میکنم ... !یاد اون روز که پشت مرد صاحبخونه حس مسیولیت میکرد و نا خواسته و یا خواسته ته دل من به لرزش در اومد ...
من رو نمیخواست ... از همون موقع باید میفهمیدم که من رو نمیخواست ... در رو بستم وچند ثانیه ای پشت در تکیه دادم ... از ترسم چشمهام رو باز نمیکنم چرا این فضا برای من یاد آور خاطرات کیان شده ؟
من چقدر از لحاظ روحی ضعیف بودم و خودم نمیدونستم ...
حتی راه پله هم بوی کیان چند روزه رو برای من میداد
@romangram_com