#نیاز_پارت_293

مانتوم رو تنم کردم و با شیما از در رفتیم بیرون دیدم کیان داره با کاوه حرف میزنه
نیم نگاهی به کیان میندازم که نا خودآگاه نگاهمون تو هم گره میخوره
-بریم ؟
اخم کوچیکی که از نگاه کاوه در امان باشه میکنم و میگم ..
-بله
باکاوه و شیما خداحافظی گرمی میکنم و بعد از ب*و*سیدن و در آغوش گرفتن هر دوشون خونه رو ترک میکنم و با کیان پاگرد اول رو پشت سر میزارم
چون پاشنه کفشم بلند بود پله ها رو آهسته و مراقب یکی بعد از دیگری پا میزارم
-میتونی بیای یا ب*غ*لت کنم ؟
حرصم تو تمام شب یک جا قلمبه کرده بود و فقط منتظر یک جرقه بودم تا دق و دلیم رو سرش خالی کنم
با اخم غلیظی و با لحن تنفر نگاهش کردم و گفتم
-میشه لطفا با من از این فرم شوخی های زشت نکنید ؟ شوخی هم حد داره ..
اصلا توقع نداشت اینطور عکس العملی از سمتم ببینه
-منظورت چیه ... چرا اینقدر بی جنبه ای ؟
-جنبه دارم اما برای هر کسی خرجش نمیکنم ...
-نمیکنی که نمیکنی انگار نوبرش رو آوردن ...
اخمش شدت بیشتری میگیره و میگه ...
-برو سوار شو ..
قدمهام رو تند تر کردم و رفتم با اعتماد به نفس تمام تو ماشینش نشستم ... میخواستم به حرفش گوش ندم و نرم بشینم اما باز دلم میخواست بیشتر از دلش مطمین میشدم ...
سوار ماشین شد و تقریبا تا وسطای راه رفته بودیم که گفت ...
-چی شدش سر از خونه ما در آوردی؟..
اخم کردم و بی جوابی رو براش در نظر گرفتم
-با شما بودم ... تا اونجا که یادمه تا همین چند دقیقه پیش زبونت سالم بود ..
باز هم بی جواب گذاشتمش ...
-میگم ... شب مهمون نمیخوای ؟

@romangram_com