#نیاز_پارت_292
-اصرار الکی واسه چیه آخه یا با من میاد یا با آژانس دیگه اینکه تعارف نداره هر دوتا یه راه رو میریم هر دو تامون هم آخرش نیاز رو در خونش پیاده میکنیم ... حالا با هر کدوم راحت تره بزار باشه ...
بمب ساعتیم شروع به شمارش معکوس کرده بود اگر چند لحظه دیگه میموندم منفجر میشدم ...
-عرض کردم که شیما جون باور کنین من چندین ساله عادت دارم با آژانس این ور اونور میرم ...
شیما اخم غلیظی به کیان کرد و گفت
-من به عادت شما و حرفهای کیان کاری ندارم..کیان نیاز رو میرسونی بعد میری دنبال کارهات ...
به ناچار به منظور ادب سکوت کردم و فقط گفتم
-شرمنده میکنین مزاحم آقا کیان هم میشم ..فقط اجازه هست من برم مانتوم رو بردارم ..
شیما دستش رو گذاش رو کمرم و من رو به سمت اتاق هدایت کرد ..
-البته عزیزم ... بیا ...
-ممنون ..
تو اتاق که وارد شدیم شیما با خنده گفت ...
-قهره باهات ؟
اگر نمیفهمید جای سوال داشت ...
-والله چی بگم ؟ !
خندید و با مزه گفت
-هیچی نمیخواد بگی خودم فهمیدم ..تو دلش هیچی نیست ازش به دل نگیر ..
تو دل خودم به این حرفش خندیدم و گفتم خبر نداری منم همین فکر و کردم و همچین بلایی سرم اومد ...
-دو تا دوست چیزی از هم به دل نمیگیرن که !فقط خدا به داد زنش برسه ...
از قصد اینطور گفتم تا مبادا فکر کنه که نقشه ای برای پسرش ریختم ...
یا اینکه قول و قراری بینمون هست ...
بعد از کمی مکث گفت ...
-این پسر رو سر و سامون بدم دیگه هیچ غمی تو زندگیم ندارم ...
لبخندی از روی امیدواری میزنم و میگم
-ایشالله عزیزم ...
@romangram_com