#نیاز_پارت_290
برای تضعیف روحیه کاوه خندیدم و گفتم
-شیما جون ایندفعه دست رو بد کسی گذاشته چون قراره کیش و مات بشه ...
کیان اومد جلو تر و یکی از انگاره های چای رو برداشت و کنار صندلی کاوه ایستاد و به صفحه شطرنج نگاه میکرد ...
-شما بپا، بازیت به نیم ساعت بکشه حالا کیش و ماتش پیش کش ...
این کلا با من در گیر شده مطمینم از حرفهای دیروزم حالش گرفته شده حالا هم داره تلافی میکنه اما دیگه نمیدونه جایگاهش از دیروز تا الان چقدر برای من تغییر کرده ...
انگار نه انگار که کیان حرفی زده ... یک حرکت دیگه رفتم و پای راستم رو روی پای چپم انداختم و دستم رو با ژست قشنگی توی موهام بردم ..
-نیاز جان چاییت رو بخور سرد میشه ... کیان بیا بشین دیگه
- مرسی شیما جان چشم الان میخورم ..
و باز هم به کیان نگاه نکردم ... تو تمام مدت بازی کیان سعی میکرد یک حرفی بزنه که عکس العملی از من ببینه اما من تا اونجا که سعی میکردم محترمانه سر بحث با کیان رو گرد میکردم ...
-کیش و مات جناب دادفر ...
کار چندان مشکلی نبود اما بالاخره موفق شدم ... حالش بد جوری گرفته بود ...
کاوه پکر شده بودو با هزاران دلیل ریز و درشت میخواست به طوری خودش رو قانع کنه ... اما نتیجه هیچ چیزی جز برنده شدن من رو به رخ نمیکشید ...
-کارت درسته نیاز خانوم ...
-خواهش میکنم کاوه خان ... بازی شما هم خیلی خوبه ..
کیان که انگار بدجوری براش سنگین تموم شده بود گفت ...
حیف که دارم میرم وگرنه بازی خوب رو نشونت میدادم ...
پوزخندی زدم بهش و رو به شیما گفتم ...
-شیما جون به نظرت دلیلش چی میتونه باشه که این آقایون همیشه حس برتری دارن نسبت به خانومها ..جلو چشمشون کمتر از نیم ساعت کیش و مات شدند اما باز دلشون میخواد این اتفاق مثل برق و باد از یادها پاک بشه ..
بعد رو به کیان با قصد و نیت دیرینه گفتم
-کیان خان بعضی اتفاق ها رو میتونی یاد آوری نکنی اما فراموش کردنش هم غیر ممکنه ...
کیان اخم کوچیکی میکنه و میگه
-آقا قبول من یه دست باهات میزنم اگه من بردم هر چی من بگم قبوله و ...
با لبخند با مزه و شیطنت همیشگیم پرسیدم
- و اگه من بردم ؟
@romangram_com