#نیاز_پارت_289
ته دلم خالی شد باز خبری از امیدی برای من نبود ...
چرا همش دنبال یک امیدم؟! من که از سمت کیان با دیدن اون مسیج مطمین شدم که کوچکترین علاقه ای نسبت به من نداره ... چرا باز تو این همه نا امیدی دنبال یک امید کوچولو هستم ؟
ظرفها تقریبا تموم شده بود که کیان داخل اومد و گفت ...
-مرسی شیما عالی بود ...
من بی اعتنا به کیان دستمال تو دستم رو دو لا کردم و گذاشتم روی میز و گفتم
-شیما جون کاره دیگه ای هست بگید من انجام بدم ...
شیما رفت سمت کتری برقی و مشغول شد
-نه گلم مرسی برید با کیان بشینید الان منم میام ...
-شیما من کم کم باید برم فردا صبح قرار مهم دارم ... آخر هفته هم دارم میرم ترکیه نیستم همه کارهام میمونه ...
چقدر این حرکت از کیان غیر منتظره و زشت بود ... انگار این به جای من میخواد تلافی کنه ... با اینکه کلی جا خوردم باز به روی خودم نیاوردم و بدون اینکه به حرفهای شیما گوش کنم رفتم تو نشیمن کنار کاوه نشستم ...
-خسته نباشید ...
با لبخند جواب کاوه رو دادم
-کاری نکردم ... وظیفه بود ..
-اهل شطرنج هستی ؟
-اهل شطرنج هستم اما اهل باخت نیستم
-نه خوشم اومد انگار رقیب سر سخت میطلبی ...
-ای ... همچین ...
با پیشنهاد کاوه میز گرد چیده شده از شطرنج برنجی رو جلوی خودمون کشیدیم و با حرکت اول از من شروع کردیم ...
با تکون دادن دو تا از مهره هاش فهمیدم که خیلی زود بازنده بازی محسوب میشه ..
قدیمها تنها تفریح من و داییم بود ... تمامی شگرد هاش رو یادم داده بود و میگفت باید تا ده حرکت بعدش هم تو مغزت حساب شده بدونی بعد مهرت رو تکون بدی ... واسه همین تو شطرنج در حد خودم تبحر خاصی داشتم ..
کمی گرم بازی شدیم و برای شیرین تر شدن فضای بازیمون کمابیش کری هم نثار هم میکردیم ... ...
کیان دو بار از جلومون رد شد و رفت تو اتاق و دوباره برگشت ..
شیما چای به دست از آشپزخونه اومد بیرون و وقتی ما رو در حال بازی دید خندید و گفت
- کاوه تو باز یکیو پیدا کردی تا بازیت رو به رخش بکشی ا ؟
@romangram_com