#نیاز_پارت_276

از خودم بدم میومد ... از زندگی ای که برای خودم درست کرده بودم متنفر شده بودم ... الکی الکی دنیای زیبای دخترونم رو بایک اشتباه از دست دادم ...
نمیدونستم باید چی کار کنم مخصوصا الان که من میزبان بودم ...
دوست داشتم زار میزدم ... اما دیر بود ... کاری که شده بود و الان به هیچ وجه پشیمونی سودی نداشت ... رکب خورده بودم و پاش هم باید میایستادم ... تجربه سنگینی بود ... به قیمت از دست دادن زیباترین دوران زندگیم به دست آوردمش ... آریا ... باز هم مثل آریا زود اعتماد کردم ...
باید مثل خودش جواب نامردی وبی اعتمادی رو میدادم ... باید مثل خودش نرم ازش انتقام میگرفتم ..طوری که خودش هم متوجه نشه که از کجا خورده .. اما چجوری ؟
زمان ... زمان همه چیز رو درست میکرد اما اینبار کوچیکترین لغزشی راه بازگشت نمگذاشت ..
از همین ثانیه کیان برای من مرد ..کیان هم رفت جز لیست سیاه ... اون هم بی معرفت از آب در اومد ... اما ... من ... من هنوز هم دوستش دارم ... چی کار کردی با من کیان ؟یعنی اینقدر از من کینه به دل داشتی ؟حالا من با این غمم چی کار کنم ؟ من با این تحول بزرگ تو زندگیم چی کار کنم ؟
تو این بازی برنده و بازنده هر کدوممون بود باز هم من آخرش به عنوان شکست خورده حساب میشم ...
باختم ... بالاخره وا دادم به کسی که فکر میکردم همه دنیا توی این بشر خلاصه میشه ... کیان دادفر تو روزگارم رو سیاه کردی حالا بشین و ببین که من چطور تو رو رسوا میکنم .[/B][/B]
باید طوری رفتار میکردم که همین حال الان من بهش دست بده ... نمیدونم از ضعفم بود یا منطقم که تصمیم گرفتم چیزی به روی خودم نیارم اما بشم همون نیاز همیشگی فقط کمی هم جدیت رو چاشنی رفتارم کنم
خونسرد میز صبحونه رو چیدم و رفتم تو اتاقم و تصمیم گرفتم امروز رو برای همیشه از خاطرم پاک کنم ... البته منکر حال خرابم و روحیه داغونم نیستم ... من شکست بدی رو تجربه کردم ...
شلوارم رو با یک دامن صورتی بلند و یک پیراهنی که حکم مانتو رو بازی میکرد پوشیدم و دکمه هاش رو باز گذاشتم و شال صورتی با گلهای ریز و درشت سفیدم رو سرم گذاشتم و صورتم رو با دقت آرایش کردم ... کمی بیشتر از همیشه ..بر خلاف میلم موهای بلندم رو آزاد گذاشتم و یکی از بهترین عطر هام هم زدم ... خونسرد تر از قبل اما از درون پر از تشویش رفتم تو حال ...
کیان داشت کمربندش رو درست میکرد ... بی توجه به کیان نشستم پشت میز و برای خودم چایی ریختم و خودم رو مشغول کردم ...
-خوشگل کردی ...
جدی لبخند کوتاهی به لب آوردم ... نگاهش نمیکردم چون میدونستم خودم رو میبازم ... سرم رو گرم کرده بودم با ظرف پنیر و کره و مربا ... از استرسم دو بار شکر ریختم تو چاییم ... مدام تو دلم به خودم آرامش میدادم ...
-نیاز وا نده ... یکبار این کارو کردی دیگه دومین بار تکرارش نکن ... تو میتونی ... دیدی که قبلا هم تونستی حالشو بگیری ..الان هم تو همون نیازی چیزی عوض نشده ... همین الان هم میتونی باز تشنه نگهش داری ... اون لذت برد تو هم بی لذت نموندی ... تو هم واسه خودت حالتو کردی اما از این به بعد نگاه کن قدمت رو کجا بر میداری ...
اینقدر گرم نصیحت کردن و دلداری دادن به خودم بودم که دیدم گوشه لپم داره توسط دست کیان نوازش میشه ...
برق فشار قوی رو انگار به یکباره بهم وصل کردند ... از جام بلند شدم و شالم و روی سرم جابجا کردم ...
-جوابم رو ندادی ؟
-جوابه چیو ؟
-حواست نیستا گفتم دو ست داری نهار رو پیش شیما و کاوه بخوریم یا با هم همینجا دوتایی حال کنیم ؟
خیلی مراقب و مسلط به ظواهر امر جواب دادم ..
-پیشنهاد جالبیه اما من یک جایی کار دارم باید برم تا دیرم نشده فکر نمیکنم برای امروز نهار بتونم همراهیت کنم ...
به سمت اتاقم رفتم تا به بهونه گرفتن کیفم از اضطراب مشهود تو صورتم جلوگیری کنم ...
-یعنی چی همین یک دقیقه ای کار برات پیش اومد؟ اما من با شیما و کاوه برای امروز قرار گذاشتم ..برناممون که یادت نرفته ؟

@romangram_com