#نیاز_پارت_247
از مغازه که اومدیم بیرون به کیان نگاه کردم ..انگار نه انگار که دیرم شده ... خیلی خونسرد بهم نگاه کرد و گفت؟
-مرسی که اومدی ... میگم با یه قهوه چطوری؟
اخمم پر رنگ تر شده بود و باز با خشم نگاهش میکردم ..
-چیه؟ چته؟ چرا اینطوری نگاه میکنی؟
اخم رو روی صورتم حفظ کردم و گفتم
-یعنی تو نمیدونی؟ هیچ به ساعتت نگاه کردی؟دیرم شد ..معلوم نیست کی برسم ... پاک ابروم پیش پسره رفت ...
خنده مرموزی کرد و با اینکه شیطنت رو به وضوح تو چشمها ش دیدم ..دستش رو به پیشونیش کشید و گفت ..
-اوه..اوه ... اوه ... راست میگی ... یادم رفت ... الانم که دیگه نمیرسی ... ببخشید ...
روم رو برگردوندم و به ویترین مغازه ای خیره شدم ...
..
دستش رو گذاشت روی کمرم و من رو برگردوند و گفت
-اینکه ناراحتی نداره ..چیزی که زیاده واسه تو خاطرخواه ...
تیکه و متلک کاره این چند وقتش شده بود ..
با پوز خند نگاهش کردم و گفتم ..
-راست میگی این نشد یکی دیگه ... من که مثل تو نیستم برای یک بله ناقابل این همه کولی بدم ...
منظورم رو به خوبی گرفته بود اما خندید نمیدونم چرا
-اخه اون ارزش کولی دادن هم داره ...
خنده ای از روی تمسخر سر دادم و تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم ..
-خلایق هر چه لایق..
-بله ... بله ... خلایق هر چه لایق..
خونسرد تر از این حرفها بود که با تیکه های من به جوش بیاد ...
ازش فاصله گرفتم و کمی جلوتر قدم برداشتم ..
قدمهاش رو بلند کرد تا بهم برسه بعد دستم رو گرفت..
با گرفتن دستم ... داغ شدم ..
@romangram_com