#نیاز_پارت_246
-نظرت چیه؟ خوشگله؟
هنوز تو رویا به سر میبردم و گفتم ..
-با اینکه رنگش زرده اما خیلی خوشگله ...
انگشتهام رو گرفت و با ذوق تو چشمهام نگاه کرد و گفت
-پس همین شد دیگه ... بگیرمش؟
با بی تفاوتی دو طرف لبم رو پایین دادم
-هر طور مایلی ...
چند دقیقه ای صبر کردم تا وزن حلقه و قیمتش رو مشخص کنه ...
گردنبند رو راحت باز کردم و با تموم وابستگی ای که زنجیر و اویزش داشتم ان رو دادم به فروشنده تا کارهای لازم رو برای خریدنش انجام بده ...
-سلیقم چطوره؟
از سوالش خندیدم اما جوابم رو هم دادم ..
-عالی ..اگر پسر خوبی باشی قول میدم برای خرید حلقه عروسیم تو رو بیارم برام انتخاب کنی ...
پوزخندی زد و گفت
-تا اون موقع که تو بخوای شوهر کنی معلوم نیست من چند بار بابا شدم ..اصلا وقت این کار ها رو دارم یا نه ...
تو هر جمله اش یک چیزی بود که کیان رو صد در صد از خودم دور میدیدم ...
خواستم شالم رو بزارم سرم که به موهام نگاهی انداخت و گفت ..
-میخوای موهات رو قشنگ جمع کن بالا تا یه موقع یکی نیاد موهات رو اندازه موهای من بکنه ...
تهدید بود یا اذیت یا غیرت ... نمیتونستم منظورش رو بفهمم برای همین همونطور مثل قبل شالم رو انداختم و روی مبل انتظار نشستم تا کیان به حساب و کتاب خریدش برسه ...
تقریبا ساعت یک ربع به پنح بود و من حسابی دیرم شده بود ..
مدام به ساعتم نگاه میکردم . منتظر بودم تا کیان نگاهم بکنه و من بهش بگم که دیرم شده ...
برام فرقی نداشت که میرسم یا نه اما از کار کیان و خودخواهیش ناراحت شدم ..
تلفنم رو بدون هیچ حرفی گرفتم و برای شماره عرفان اس ام اس دادم ..
سلام ... معذرت میخوام ..اما کاری برام پیش اومده که مجبورم امشب تنهاتون بزارم ... نمیتونم خودم رو بهتون برسونم..
براش فرستادم . بعد از اینکه مطمئن شدم که بهش رسیده تلفنم رو توی کیفم گذاشتم ..
@romangram_com