#نیاز_پارت_227
-بقیش رو چی ؟ کمکت کنم ؟
-میتونم ...
-پس من تا برم یه چایی برات بیارم تو هم لباسات رو عوض کن ...
قبل از رفتن از پنجره بیرون رو نگاه کرد و با ریموت ماشینش از بالا دزدگیرش رو فعال کرد ...
بدون هیچ نگاهی به طرف آشپزخونه رفت و در رو هم پشت سرش بست ...
حرکاتش طوری بود که خواسته یا ناخواسته حس امنیت داشتم ...
شلوارم رو عوض کردم و تیشرتم رو با لباس حریر تنم عوض کردم ...
با پوشیدن تیشرت تمام لباس زیرم معلوم بود خواستم عوضش کنم برای همین به سمت کمد رفتم تا يك لباس مناسب ترپيدا كنم ...
دیر شده بود ... کنار کمد ایستاده بودم که کیان داخل اومد ...
برای قایم کردن دیگه دیر بود ..نگاهی به صورتم انداخت و گفت
-رنگت بدجوری پریده برو دراز بکش ... الان آب هم جوش میاد ... میگم سیستم آشپزخونت خیلی مدرنه ها ... دختر یه کتری برقی هم نداری ؟
نایی در خودم ندیدم تا جوابش رو بدم ... روی لباسم یک ژاکت طوسی رنگ پوشیدم
-گرمت نیست ؟
-نه خوبه ...
کوتاه و مختصر جوابگو میشدم ...
-باشه برو دراز بکش ...
رفتم رو تخت نشستم و جلوی ژاکتم رو بهم چسبوندم تا نازکی تیشرتم به چشم نیاد ... اما کیان تیز تر از این حرفها بود ..با لبخند شیطون و بامزه تو چشمهام نگاه کرد و گفت
-به نظرم رنگ سورمه ای رنگه قشنگیه ..اما اگه تو این گرما سردته اون بحثش جداست ...
وای از خجالتی مردم ...
-منظورت رو نمیفهمم اما من واقعا سردمه ..
-هیچ منظوری نداشتم فقط گفتم خوشگله رنگش، لباس راحتيه ديگه..قسمت دومش رو هم که فهمیدی ...
فکر کردم رد میده ولی پر روییش حد و اندازه نداشت ...
-من چایی نمیخورم مرسی ... بهتره تو هم بری به کارهات برسی ...
برای بستن شوخی هاش این حرف یکباره از دهانم پرید بیرون اعتراف میکنم که بعدش هم بد پشیمونی برام به دنبال داشت ..
@romangram_com