#نیاز_پارت_224

با کلی خستی و کوفتگی ای که در بدن داشتم، تو ماشین نشستم و بعد از نشستن کیان، به حرکت افتادیم ...
سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمهام رو برای آرامش بیشتر بستم ... ناراحت و غمگین بودم حس غریبگی با کیان هم اضافه بر حسهای بد دیگه ام شده بود ... دستهام با وجود هوای مطبوع تو ماشین باز سرد بودند ...
نفسم به سختی میومد و میرفت باز جای شکرش باقی بود که تا اینجا خودم رو کشونده بودم ...
چشمهام همونطور بسته بود که دیگه حتی تکون های ماشین رو هم حس نمیکردم ..خوابم برده بود ..اینقدر چشمهام گرم خواب شده بود که تنها خودم رو داخل یک اتاق تاریک میدیدم که زانوی غم ب*غ*ل کرده بودم و به زمین خیره شده بودم ... تنها صحنه ای که از خوابم یادم میاد ... اما همین حالت برای روحیه داغون و تخریب شده من کافی بود ..احساس سرما تموم بدنم رو گرفته بود ...
سردم بود و این سرما اجازه بیشتر خوابیدن رو بهم نداد ..
چشمهام رو باز کردم دیدم جلوی در خونه هستیم و کیان هم مثل من خوابش برده ...
پس چرا من رو بیدار نکرده بود؟! ...
آهسته کیفم رو برداشتم و در ماشین رو باز کردم خواستم بی سر و صدا از ماشین پیاده بشم اما باز دلم نیومد و برای بار آخر هم شده بود به عنوان یک دوست در خلوت تنهاییمون دلم میخواست تا یک دل سیر نگاهش کنم ...
هنوز متوجه باز کردن در نشده بود و توخواب عمیقی به سر میبرد ...
اولین بار بود که تو حالت خواب میتونستم با دقت ببینمش ...
مهربون و جذاب و خواستنی ..
مژه های بلند مشکی ... پوست صافی که زیر ته ریش کوتاهی پنهون شده بود ..موهای براق و مشکی رنگش که تنها این اراده محکم من رو میخواست تا دستم رو به سمت سرش نبرم ..لبهای صورتی رنگ و خوش حالت و در آخر بینی خوش تراشی که صد چندان در زیبایی صورتش سهیم بود ... باورم نمیشد که این همه زیبایی و عزیزی رو امشب با یک نگاه باید برای همیشه بب*و*سم و بزارم کنار ...
این چند وقت کارم شده مرور این حرفها
"من کیان رو دوست دارم ... دلم نمیخواد با کسی قسمتش کنم ... "
وبعدش هم خودم جواب خودم رو میدم که
"چه پر توقع ... مگه مال تو هست که نخوای با کسی تقسیمش کنی کیان خودش دلش یک جای دیگه گیره ... "
با حسرت نگاهش میکردم
حسرت اینکه آخر همین هفته یکی دیگه جای من با کیان خوش میگذرونه ..
تحمل این نگاه ها برام سخت بود برای همین لبخند بسیار تلخی زدم و آهسته پیاده شدم و در ماشین رو آروم بستم
... خیلی مراقب بودم بیدار نشه ...
هنوز یک قدم برنداشته بودم که سرم به طور وحشتناکی گیج رفت ... همه جا رو تار میدیدم ... به سختی دستم رو روی کاپوت ماشین کیان گذاشتم تا تعادلم رو حفظ کرده باشم ...
نمیتونستم قدم از قدم بردارم ...
مگر میشد که عشق کیان با من این کار رو بکنه؟! ...
به خودم تلقین کردم که ممکنه برای خالی بودن معده ام و فشاری که بهم وارد شده بود به این روز افتادم اما باز نمیتونستم ...

@romangram_com