#نیاز_پارت_223

کمی از آرایشم ریخته بود که مجبور شدم با وسایل محدودی که همراه خودم داشتم این رنگ پریدگی رو از رو صورتم محو کنم ...
از توالت اومدم بیرون ... چند قدمی بر نداشته بودم که دیدم کیان داره سمت من میاد
خودم رو جمع و جور کردم و با تسلط ظاهری که اندازه کوه کندن سخت بود نگاهش کردم
-کجا بودی ؟حالت خوبه ؟
-دستشویی بودم ... آره خوبم ...
-همه رفتن بیرون منم اومدم دنبالت ... خسته ای ؟
اصلا نگاهش نمیکردم ...
-نه ... گفتم که خوبم ... بریم؟
-آره ...
بی توجه به کیان راه خروجی رستوران رو گرفتم و از ترس اینکه دست دراز شده کیان برای هدایت کردن مسیر به پشت کمرم نخوره قدم هام رو بیشتر وبلند تر کردم ...
-آروم تر نیاز، عجله ای نیست
صداش کامل به گوشم میرسید ... جوابی برای صحبتهاش نداشتم و فقط راهم رو رفتم ...
بیرون که رسیدیم همه جلوی ماشین ایستاده بودند و شیما گفت
... -کجا بودی دخترم ؟
-ببخشید طول کشید
کاوه برای دلداری دادن به حس شرمندگیه من لبخند زد
-مهم نیست ..
کیان انگار میخواست زود تر این شب رو به اتمام برسونه برای همین رو به جمع گفت
-خب ... من شما رو اول میرسونم خونه خاله اینها بعد نیاز رو میرسونم و بعدش هم میرم هتل تا لباسهامو عوض کنم ... فردا ظهر هم میام پیشتون ... میعاد تو و نوبهار رو هم که فردا ظهر میبینم دیگه ...
-آره منم نوبهار رو برسونم خاله اینهاهم حسابی خسته هستند ... میگم چه کاریه من که در هر صورت دارم میرم خونه خب خاله و عمو کاوه رو هم میرسونم دیگه تو هم دیگه اون طرفی مسیرتو نندازی ... تو فقط نیاز جان رو برسون ...
قبل از اینکه کیان نظری بده کاوه گفت
-آره بابا جان این دختر هم خسته به نظر میرسه تو نیاز رو برسون ما هم که هم مسیریم زحمتمون با میعاده ...
با موافقت کیان همگی با هم خداحفظی کردیم و شیما و کاوه قول یک دیدار بهتر و مفصل تر رو در روزهای آینده از من گرفتند ...
با نوبهار و میعاد هم خداحافظی کردم و بهشون گفتم که براشون آرزوی خوشبختی میکنم ... هر چند که من نمیرفتم اما باز هم اونها من رو برای شرکت در عروسیشون دعوت کردند ...

@romangram_com