#نیاز_پارت_218
-نیاز خانوم کدوم رستوران غذاش خوشمزه تره مارو ببرید همونجا ؟
-چی بگم کاوه خان چند مدل رستوران هست که سبک هاشون متفاوته اگر سنتی دوست دارید که چند تا خیلی معروفه که ما به توریستهامون هم معرفی میکنیم اگه مخصوص کشورهای دیگه رو میخواین که باز هم من دو سه تاشون رو میشناسم حقیقتش من زیاد رستوران شناس قهاری نیستم اما برای شغلم مجبورم یه چند تاشون رو که رفتم به خاطر بسپارم ...
همه ساکت بودند و به حرفهای من گوش میدادن به محض تموم شدن حرفهام کیان گفت
-من چند شب پیش با یکی از دوستهام رفتم یکی از رستورانهای دربند خیلی جای خوبی بود بریم اونجا ...
حتم دارم جایی که به دلش نشسته صد در صد با دنیا رفته چون خوب هم به یادش مونده ... باز انرژی و حوصله از بدنم خارج شد و به خیابونها نگاه میکردم ...
بحث ها در مورد اینکه چقدر تهران تغییر کرده شروع شد تا خونه ما این قسمت تهران بود و از این حرفها ...
در کل زن و شوهر با کلی ذوق به زندگی نگاه میکردن و از حرفهاشون معلوم بود که اهل خوشگذرونی البته از نوع معقول وتفریح و مسافرت هستند ... باز هم این شناخت من تو چند ساعتی بود که با هم همکلام شدیم ...
ماشین رو پارک کرد و پشت ما میعاد هم ماشینش رو پارک کرد ...
همگی وارد یه رستوران سنتی شدیم که صدای موسیقی زنده تقریبا تا بیرون رستوران میومد ...
به رای اکثریت از تخت های توی حیاط باغ نمای رستوران استقاده کردیم که واقعا هم از حق نگذریم جای با صفایی بود بالای سرمون پر از برگهای بید بود که خیلی به محیط، فضای شاعرانه ای میداد ...
برای سفارش غذا هم هر کسی غذاش رو سفارش داد و من هم به همخونی با جمع برای خودم کوبیده سفارش دادم
شیما کنار کاوه نشسته بود و میعاد، کنار کاوه و نوبهار، من هم سر تخت کنار نوبهار نشستم و دقیقا رو بروی من کیان نشسته بود که در اصل قصدش هم این بود که کنار مامانش بشینه ...
تخت نسبتا بزرگی بود تقریبا همگی تو بحث گرمای هوا و خوبی رستورانهای باغچه ای نظر میدادیم البته به نسبت من کمتر از بقیه حرف میزدم نمیدونم چرا این حس معذبی از من بیرون نمیرفت مدام احساس سر بار بودن بهم دست میداد و این امر هم باعث میشد که بیشتر کناره گیری کنم
برای اینکه کمی نفس تازه استشمام کنم به بهونه شستن دستهام به سمت روشویی باغچه رفتم دستهام رو شستم و برگشتم سر جام نشستم تو این فاصله که رفتم و اومدم روی تخت مخلفات قبل از غذا آورده شده بود
میزهای کنار همه پر بودند از افراد مختلف اونها هم مثل من کم یا زیاد نگاهی مینداختند به آدمهای اطرافشون ... صدای خنده از سمت تختی که ما روش نشسته بودیم بیداد میکرد و نیمی از این شادی هم به دلیل شوخی های کاوه با شیما و کیان بود ...
برای چند دقیقه حس لذت و غرور بهم دست داد از اینکه چقدر ما خوشبختیم ... اطرافیان جوری به ما نگاه میکنند که ما چقدر شاد هستیم وچه کانون گرمی بینمون بر پاست! ... کاش من هم همچین تجربه ای مثل کیان داشتم لذت و غرور باز در من محو شد و به جاش حسرت اومد اینکه این شادی فقط تا امشب هست و بس ... کی خبر داشت که من از خیلی از افرادی که به جمعمون نگاه میکردند و دوست داشتند تو خنده ها و شادیمون شریک میشدن تنها ترم ..
غذا خیلی بهمون مزه داد ..داغ و لذیذ ...
اولین بارم بود بعد از سالها زندگی روزمره عادی با شادی و خنده همراه با خانواده غذا میخوردم ... کیان تو فاصله قبل از غذا تا بعد از غذا حتی یک زیر چشمی هم به من نگاه نکرد ... دلم گرفته بود اما باز برای حفظ شخصیتم لبخند به لبم داشتم و پا به پای اطرافیان میخندیدم و اظهار نظر میکردم ... اما ته دلم از میزبان این دعوتی نآراحت بودم آخه اون تنها فردی بود که تو این جمع باید هوای من رو میداشت و بر عکس من رو نادیده میگرفت ...
لج کردم حتی با خودم چون من به کیان ارزش گذاشتم و همراهیش کردم اما اون هیچ ارزشی برای این لطف من قایل نشد ...
با سختی تا اونجا که تونستم کوچکترین نگاهی هم به سمتش نکردم
نوبهار برای خالی نبودن عریضه نظری داد که به عقیده من عالی بود
-خاله شیما شما اهل لواشک ترش و آلوچه هستید یا نه ؟
شیما با ذوق جوابش رو داد
-وای همین الان دهنم آب افتاد ..
@romangram_com