#نیاز_پارت_217

صدای شیما بلند در اومد و با صدا کردن اسم کاوه یک هشدار بزرگ رو بهش داد ... کاوه هم برای دفاع از خودش گفت
-بیشتر از این گیر بدی بقیه راز هاتو هم اینجا لو میدما ...
-خیلی آب و هوای ایران بهت ساخته ...
همه باز خندیدیم و بنا بر این شد که برای شام به یک رستوران بریم ...
از اونجایی که هنوز خودم رو اضافه میدیدم خواستم کیان رو مقابل کار انجام شده بزارم برای همین طوری که بقیه هم بشنون گفتم
-اگر موردی نداره اول من رو کنار آژانس یا نزدیک منزل پیاده کنین بعد شما به رستورانتون برین ...
کیان هیچ جوابی نداد و به روبرو خیره شده بود انگار هوآپیما ایر باس رو هدایت میکرد ... شش دانگ حواسش به رانندگیش بود ...
- ...
-کیان با شما بودم لطف کن کنار یک آژانس من رو پیاده کن از اینجا به بعد من دیگه مزاحمتون نباشم ...
- ...
دیگه خجالت کشیدم حرفم رو تکرار کنم چون شیما و کاوه چشم ها و گوش هاشون رو کاملا جلو کار گذاشته بودند ... برای اینکه بار دیگه مطمین بشم که کیان صدام رو نشنیده و یا اینکه از عمد جوابی نمیده گفتم
-آقا کیان ؟
-نیاز ما قبلا در مورد این موضوع با هم کنار اومده بودیم بعد از شام مامان اینها رو میرسونیم بعدش من شمارو صحیح و سالم جلوی در خونتون پیاده میکنم ...
کلافه و عصبی به بیرون نگاه میکردم این حسم از نگاه کاوه دور نموند و گفت
-نیاز خانوم انگار از هم صحبتی با ما لذت نمیبره ...
-نه اختیار دارید کاوه خان من فقط قصدم اینه که شما بتونید همدیگرو بهتر ببینید صد در صد امشب تولد پسر عزیزتونه وجود من کمی که چه عرض کنم خیلی غیر قابل درک به نظر میرسه ..
ترسیدم از اینکه مبادا سوء تفاهمی بشه و این زن و شوهر خیال کنند که من از وجود اینها ناراحتم در نتیجه سعی کردم سکوت کنم و حرفی نزنم اما باز خوشحالم که این مسیله به طور علنی بیان شد چون دوست نداشتم بر عکس این موضوع به نظر میرسید ...
شیما با روی بازی رو به من با لبخند گفت
-نیاز جان کیان وقتی برای من و کاوه عزیزه پس دوستهاش هم برای ما عزیزن مخصوصا خانوم خوبی مثل شما ... هر کسی جای خودش رو داره منو کاوه مامان بابای کیان هستیم شما هم جایگاه دوستش رو داری
- من که از خدامه پیشتون باشم شیما جون ولی به خدا فقط نمیخوام جمع خونوادگیتون رو تو همچین شبی بهم بزنم ...
کیان حرفی نمیزد و فقط رانندگی میکرد ... کم کم وارد تهران شدیم ومحله های تهران رو یک به یک پشت سر میگذاشتیم
بالاخره کیان بعد از مدت طولانی سکوتش رو شکست و رو به همه گفت
-خب با کباب حال میکنین یا غذاهای خاص ... ؟
کاوه از من پرسید

@romangram_com