#نقاب_من_پارت_216

صداي اشنايي که مانند نمک بر زخم هايش ميپاشيد باعث شد رو برگرداند:

-صداي گلوله چي بود؟ سونيا خوبي ؟

نگاهي بهاهورايش انداخت حيات بخش يکتايش بود
هنوز هم ارامش وجودش بود هنوز هم در چشم هاي مشکي اش غرق ميشد
اعتراف کرد او.......
هنوز هم عاشق بود‌.

بغض بزرگ يه درد در سينه به تير به مغزش هشتار دهنده قيد حياتش بود
او...
يک دختر بود...‌
با روحيه مردانه.
با بغضي ظالمانه
چه بيرحمانه از عشقش سو استفاده شد

همه جمع شد کيسه زهر شد و!
تبديل به عقرب شد...

داد زد جيغ زد فريادش به هيچ جا بند نبود

همه نگران نگاهش ميکردند

اهورا نزديک امد اورا به اغوش گرفت‌.
ساميار مردانه ميگريد.
نفسي کشيد هنوز نميتوانست انکار وجودش کند
ولي...
ياداوري صحنه اي که ديده بود
چندان قابل حضم نبود
دست و پا زد ولي اهورا محکم تر از قبل اورا در اغوشش حل کرد
چه مردانه عاشقش بود
چه بيرحمانه سرش بلا اورد

-اروم جون اهورا اروم باش تورو خدا اروم باش.

بغضش ترکيد .....

-دارم کم ميارم

romangram.com | @romangram_com