#نقاب_من_پارت_212
لباسم را ديدم خون ان را رنگي کرده بود
و دوباره ناله اي زدم :
-اي!
-سونيا چي شده؟
دستش را به سمتم دراز کرد
کفري دستش را پس زدم و گفتم:
-ولم کن رواني
ديگر کنار خود حسش نکردم ولي به يک باره نوري چشمانم را اذيت کرد
نور کور کننده اتاق بود که بيرحمانه بز چشمانم ميزد
-ببينم دستتو
جان نداشتم براي مخالفت
دستش را در دست مردانه اش گرفت
به چنان درد ميکرد که گويي تير به قلبش خورده بود
خوددار بود زيرک و در عين حال کودک
اري در درون خودت کودکي نه ساله را زنداني کرده بود همان روزي که اهوراي قصه اش رفت ان را زنداني کرده بود دنيل نگاهش را به سمت صورت دخترک رو برويش سوق داد چه کرده بود يادش نميامد
فقط يادس است وقتي اورا چمباته زده روي مبل با ان حال و صورتي کبود ديد دلش يک هوا از اغوشش را خواست
از جاي برخواست
اورا به تختش اورد و مانند شي ظريف اورا روي تخت دراز کرد .
زمان از نظرش نميگذشت فقط محو صورت چو فرشته گون او بود هنوز هم وقتي ميخوابيد انگشت کوچکش را روي گدشش ميگذاشت
به ياد گذاشته ها لبخندي ميزند !
اري معجزه بود اين مرد باز در کنار اين دختر لبخند ميرند
انگار نه انگار که فردا عملي مهم دارد فرانوش کرده
تره اي از موي سونيا را در دست ميگيرد و نزديک بيني اش ميکند
ميبويد و زير لب ميگويد:
-کوچولوي شيطون من
به زخم هاي صورتش نگاه ميندازد يعني او عاشق چه کسي شده؟ اهورا يا دنيل؟
او هم اکنون عاشق کدام شخصيت زندگي اش شده .
به کدام مي انديشد؟
romangram.com | @romangram_com