#نقاب_من_پارت_193
جن سفيد که اوضاع را خراب ديده رو به اهورل کرد و پوزخندي زد و گفت:
-چيه؟ چرا ناراحت شدي؟ مگه ما با هم قرار نزاشته بوديم؟
هوش از سرم پريد به سرفه افتاده بودم
نگاهي تر از نگراني بهم انداخت رو به من امد و گفت:
-سونيا خوبي ازنا بهت صدما زدن؟
نگاهش کردم تشويش و نگراني در ان بيداد ميکرد و ان مرد بازم بزايم غريبه بود
جن سعيد به حرف امد و قبل از ان که لب باز کنم گفت:
خوب؟ بهش بگو اهورا چه قراري با هم گذاشتيم .... بگو که قرار گذاشتيم اونو به اين جت بکشيم که دنيل رو نابود کنيم
ديوانه وار به اهورا نگاه کردم چشمانم از وحشت و زاري دودو ميزد
_قرار گذاشتيم که گذاشيم .. تو قرار ما تجاوز به سونيا نبود!
-نهديگه اون قسمت مربوط به ما بود تو کار مربوط به خودتو انجام دادي
بشکني زد و گفت :
-حالا بزن به چاک
و من گيج و مبهوت نگاهم بر روي لب هاي اهورا بود،به تک تک کلماتي که بر زبان مياورد
لب هايم ميسوخت
خيلي ارام زمزمه کردم :
-اهورا؟...تو داشتي با من چيکار ميکردي؟
با ياد اوري چند لحظه قبل که نزديک بود روح و بدنم مانند ذات ان ها خراب شود با نفرت هرچه تمام شعله اتشي که بر چشم هايم را حس ميکردم فرياد زدم :
-تو داشتي با من چيکار ميکردي لعنتي؟
دستي دستم را از يقه او جدا کرد و سيلي درداسايي به گونه سمت داستم زد که من را از حالم به بيرون اورد
دستم را بر روي گونه ام گزاشتم از بيني ام خون ميومد
اهورا جستي پريد و به سمت جن سفيد رفت
romangram.com | @romangram_com