#نقاب_من_پارت_185

جالب اين جا بود که کسي در اون جا نبود
قلبم توي دهنم ميزد
لب هايم کز کز سوز ناکي ميکردن ترس باعث شده بود احساس تشنگي و کف کردن پيدا کنم دستانم ميلرزيد
اونم از هيجان بود
اهورا،چشمانش،حرفاش، لبخندش، چال گونش
اخ اخ اخ تو دست اينا چيکار ميکرد
دور تا دورم رو جنگل پوشونده بود
يه کلبه چوبي که توي سياهي شب مخوف و ترسناک جلوه ميکرد
چند نفس عميق کشيدم تا به خودم مسلط بشم
و دوباره حرکت کردم
پشت در ايستادم اسلحه رو بالا اوردم و هدف گيري کردم

و با لگد محکمي در رد باز کردم و فورا داخل شدم
دستم رو کمي بالا تر برم تا تنظيم باشه به اطراف نگاه کردم هيچ کس نبود خالي خالي
صداي جاي پاي کفشم ول فضا و گوشم رو پر کرده بود
کمي اون طرف تر نوري روشن بود اروم و اهسته قدم برداشتم و هزاران شک حرکت کردم لامپ مهتابي روشن بود و دو
صندلي که يک صندلي سارا نشسته بود
با لباس هاي فجيع و انچناني به صندلي بسته شده بود از اين جا هن به من حس منفي ميرسوند
و صندلي دوم که در سمت چپ بود
مردي بسته شده نشسته بود و به خواب رفته بود صورتش رو دقيق نميديدم ولي حسي نداشتم
اسلحه رو رو حالت شليک گزاشتم و جلوتر رفتم مردي که بسته شده بود
سرش رو بلند کرد و به من نگاه کرد
قلبم ريخت اين چشم هاي مشکي که اون جور اشنا نگاه ميکرد مطمئنا
متعلق به يک نفر بود
ولي براي من غريبه بود
اگر اون اهورا باشه چي
نگاهي بهم انداخت و با شک با صدايي که پر از خس خس بود با درد گفت :

-سونيا؟

کاملارو بروش قرار گرفتم
اما حتي صدا زدنش يا نوع حرفش حسي بهم منتقل نميکرد
با شادي بيشتري که به صداي خسته اش افزدگوده بود گفت:

-سوتيا تويي؟ منم اهورا

اسمش.......
کودکي هايم

romangram.com | @romangram_com