#ناخواسته_پارت_77

-اقای دکتر حسینی برای این حرفا دیگه دیره. الان هم خسته ام میخوام بخوابم شب خوش.

-شب بخیر.

همیشه همین بود. نمی فهمید کی باید ناز بکشد.الان باید می گفت نه کارت دارم ولی طبق معمول..

یه مطلب روانشناسی چند وقت پیش خوانده بودم نوشته بود"وقتی یه زن میگه –میخوام تنها باشم یعنی –هرگز تنهام نزار اما اگه یه مرد همین جمله را گفت یعنی باید هرچه زودتر تنهایش بزاری"

این مطلب روانشناسی را حتما باید به دست فرهام می رساندم!!

*****

چشم که باز کردم چند لحظه ایی طول کشید تا موقعیتم را به یاد بیاورم.سه سال بود که روی تختم نخوابیده بودم.بلند شدم و دست و صورتم را شستم و لباس هایم را عوض کردم. تی شرت صورتی یقه دار و شلوار جین سورمه ایی پوشیدم وبافت موهایم را باز کردم و طبق عادت دم اسبی بستم و پایین رفتم.

روی پله ها بودم که صدای درزاد را شنیدم:

-فکر کنم دیگه شهرزاد هم بیدار شد.

خم پله هارا به سمت سالن پذیرایی پیچیدم و چشم در چشم فرهام شدم! چشمانم را چرخاندم و این بار نگاه غمگین فرخنده خانم را دیدم.هنوز هم با اینکه سنی از او گذشته بود زیبا و با ابهت بود.از بودن او با لباس های سیاهش شوکه شدم.او با چه رویی امده بود؟ دقیقا بعد از ان مهمانی دیگر ندیده بودمش.

این بار چشمم به مینو افتاد. موجود گردی با شکم بزرگ و البته بینی به اندازه پرتقال تامسون!! او تازه چهار ماهه باردار بود و این همه چاق شده بود ،خدا تا ماه اخر را به خیر کند!چشم هایش بینهایت معصوم به نظر می رسید. به نظرم چشم های تمام خانم های باردار به معصومیت یک بچه دوساله است.

بلند سلام کردم وجواب شنیدم. بابا گفت:

-بیا شهرزاد جان پیش من بشین.

این حمایت بابا خیلی حرف ها داشت!نزدیک جمعشان که شدم فرخنده خانوم از جایش بلند شد و برایم اغوش باز کرد و گفت:

-شهرزاد جان .

ابروهایم بالا پرید.ما و اغوش بازی؟

دستم را به معنای "استپ" مقابل صورتش گرفتم و گفتم :

romangram.com | @romangram_com