#ناخواسته_پارت_59
-سلام عزیزبابا خسته نباشی.
لبخند زدم:
-ممنون. برم لباسامو عوض کنم بیام.
مامان سودی گفت:
- برو استراحت کن موقع شام صدات میکنم.
دست و پاهایم درد می کرد. دستم به خاطر سنگینی ارشیو و پاهایم به خاطر راه رفتن زیاد!! به همین علت پله هارا اهسته بالا رفتم.لباس هایم را عوض کردم، داخل حمام رفتم و دوش گرفتم.
سر دردم کم شده بود اما خوب ،نه !
حوله ام را پوشیدم و با ذهن اشفته ام پشت پنجره ایستادم.گود برداری زمین پیش رویم به پایان رسیده بود.با ان همه سر و صدا از شب تا صبح و کار مداوم و بی وقفه باید هم زودتر از این تمام می شد !
عجیب بود که به خاطر ترافیک بزرگراه ها ، ورود کامیون به ان ممنوع بود ولی اسایش و خواب مردم اصلا مهم نبود!!حال انکه ترافیک هم چنان سنگین است!!
به یاد موبایلم افتادم.پرده را ول کردم و به سمت کوله ام رفتم.زیپ جلویش را باز کردم ، گوشی ام را در اوردم و لب تخت نشستم.با دیدن ان همه تماس و پیام ناراحت شدم.
چهل تماس از مامان.بیست و پنج تا از ایدا و هفده تماس هم شماره ایی ناشناس! ده تا هم پیام داشتم.پیام هارا باز کردم. شماره ناشناس فرهام بود.
-فرهامم چرا زود رفتی؟
-کجایی؟
-جواب بده.
-کارت دارم.
-نگرانتم.
-جواب بده میگم.
romangram.com | @romangram_com