#نهال_پارت_95


نگاه تیزی به یاسمین کرد و ادامه داد.

_ اون مار افعی از کی تا حالا خواهر تو حساب میشه؟

یاسمین روی تختش نشست و اخم هایش را در هم کشید با این که نهال کوچکترین ارزشی برایش نداشت اما هیچکس حتی مادرش هم نباید این موضوع را میفهمید.

هدفی که فعلا داشت خیلی مهم تر از این بود که نگران باشد دیگران چه فکری درباره اش میکنند.

_واسه من چشم و ابرو نیا دختره چشم سفید!

دستش را به سمت در دراز کرد و گفت:همینو میخواستی؟ با این حرفات معلوم نیست او عجوزه پیر باز چه فکری به سرش زده که باباتو تنهایی کشوند و برد تو اتاق!

یاسمین پوزخندی زد و گفت:تا همین دو دقیقه پیش خانوم بزرگ بود حالا شد عجوزه؟

مرضیه دست هایش را به کمرش زد و گفت:مرده شور اون خنده هاتون ببرن! همیشه خدا کارات از روی بی عقلیه!

دستهایش را بالا گرفت و گفت:ای خدا یا منو بکش یا اینو!

دوباره رو کرد به یاسمین و با لحن تهدید امیزی گفت: به خداوندی خدا یاسمین اگه این حرفات باعث شه اون دختره به جای تو عروس عمت بشه من میدونم و تو !

یاسمین لبهایش را به یک طرف خم کرد و ابروهایش را بالا برد.

_این اداها رو در نیار یاسمین، نذار عصبانی بشم!

یاسمین نفسش را با کلافگی فوت کردو گفت:مامان اخه این چه حرفیه میزنی؟یکی ندونه میگه اووو این پسر عمه ما کی هست حالا! مگه بیشتر از یه مرد بیوه افسرده و بی اعصابه! اصلا همین بهتر که نهال زنش بشه. انگار پسر قحطه این نشد یکی بهتر ناسلامتی من دختر اردشیر خانم!

_که دختر اردشیر خانی که بزرگ شدی و بهتر از من میدونی کی خوبه و کی بد! اخه تو یه الف بچه از کجا میفهمی چی واست خوبه و چی نیست که نشستی اینجا واسه من تز میدی! انگار میخواد لباس و پارچه انتخاب کنه ! این نشد یکی دیگه اون نشد یکی دیگه!

یاسمین به تخت تکیه داد و گفت:اصلا میدونی چیه تو درست میگی من بچم اصلا من با این بچگیم هنوز از پس ازدواج کردن و یه خونه رو اداره کردن بر نمیام!خیالت راحت شد؟ دست از سر من بر میداری مادر جان یا نه هنوز!

romangram.com | @romangram_com